ذبيح الله صفا

789

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

صديق محمد حسن خان نيز بهمينگونه دربارهء او سخن گفته « 1 » و باختصار گذشته است ، ليكن در برابر اين اشاره‌هاى موجز و اشارهء كوتاهتر ابو الفضل علامى « 2 » باحوال وى ، بداؤنى « 3 » شرح روشن‌ترى از زندگى او داده است و از سخنش چنين برمىآيد كه پدر شاعر مدعى بود از نسل ارسلان جاذب سردار معروف سلطان محمود غزنويست و تخلص « ارسلان » از همينجاست . بداؤنى بدنبال اين مطلب نوشته است كه « اصل او از طوس است و نشو و نما در ماوراء النهر يافته ، شاعرى شيرين‌كلام و بحسن خط و لطافت طبع مقبول خاص و عام ، بشيوهء بسط و انبساط آراسته و بصفت حسن اختلاط و ارتباط پيراسته بود ، در يافتن تاريخ عديل نداشت ، صاحب ديوانست » . ارسلان پس از مهاجرت بهند در شمار شاعران ملازم دربار اكبر پادشاه درآمد و در اواخر عمر در لاهور اقامت گزيد و همانجا بود تا بقول بداؤنى در سال 995 بدرود حيات گفت و اينكه صديق محمد حسن خان آن را در شمع انجمن بسال 1095 نوشته حتما نادرست و ظاهرا سهوى در نسخه برداريست . نسخه‌يى از ديوان ارسلان كه در حدود يكهزار بيت غزل و قطعه و مثنوى دارد در كتابخانهء مجلس شوراى ملى ايرانست ( بشمارهء دفتر 15242 ) . شعر او بشيوهء سخنوران پيش از سدهء دهم بويژه گويندگان متأخر خراسانيست . در غزلهايش انديشه‌هاى عرفانى رسوخ دارد و او خود را از پيروان عارف جام ( شيخ احمد ژنده‌پيل ) معرفى مىكند : ساقى ز عكس مى شده روشن ضمير ما * جامى بده كه عارف جامست پير ما و از جانبى ديگر در مثنويى ببحر متقارب مثمن مقصور ( يا محذوف ) كوه اجمير را بسبب آنكه آرامگاه خواجه معين الدين چشتى « 4 » ( م 633 ) است

--> ( 1 ) - شمع انجمن ، هند 1293 ه ق ، ص 62 - 63 . ( 2 ) - آيين اكبرى ، لكنهو 1882 ميلادى . ( 3 ) - منتخب التواريخ ، كلكته 1869 ، ج 3 ، ص 178 . ( 4 ) - دربارهء او بنگريد به همين كتاب ، ج 3 ص 175 .