ذبيح الله صفا
786
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
هركه غبار دويى ز آينهء دل زدود * در وى مرآت وصل صورت حرمان شكست زلف تو بس پردلست ز آنكه بدوران شاه * رسم تطاول نهاد بيعت ايمان شكست . . . * شد اعتدال هوا آنچنان ز فيض بهار * كه خارپشت گل آرد برنگ گلبن بار صفاى خاك بدانگونه شد كه اهل نظر * كنند پرتو خورشيد را خيال غبار اگر ز راه اثر بگذرد هوا بمشام * دگر بخويش برويد گل از سر دستار شدست خوبى دهر آنچنان كه عابد را * گذشتن از سر دنيا بسى بود دشوار اديم خاك بانواع رنگ گشت چنان * ز اعتدال هوا و ز اهتمام بهار كه از تغير هربار همچو هم نايد * اگر بخويش نمايند اسم آن تكرار هوا چنان به رطوبت كه بيم ويرانيست * كشند اگر به مثل شكل ابر بر ديوار زمين بحسن چنان شد كه عارفان ديگر * به خاك رو ننهند از براى استغفار جمال خاك چنان شد كه عاشقان را نيست * دگر ز ديدن معشوق لذت ديدار سزد كه نغمهء رنگين تحققى يابد * هوا اگر چو نفس در رود بموسيقار رسيده حسن درختان بغايتى كه بدن * ز چوبگاه سياست نمىكشد آزار . . . * مانع ز ديدنت بودم گر هزار چشم * افتد مرا به روى تو بىاختيار چشم چشم از رخ تو برنتوان داشت ز آنكه كرد * در ديدن تو پاى نظر استوار چشم بىباك من ز راه مگر مىرسد كه باز * ترسنده مىرود بره انتظار چشم از بس خيال روى ترا نقش بستهام * باشد ز نور باصره صورت نگار چشم از ره رسى كرشمهكنان تا چها كند * باز از نظارهء تو بدلهاى زار چشم ذوق نظر ببين كه بهنگام ديدنت * دل را بيك نظاره كند شرمسار چشم يك ره نديد ديده بسويت كه دل نسوخت * هرگز نگشت با دل من سازگار چشم بر هر زمين كه بگذرى اى نوبهار حسن * رويد بجاى سبزه از آن رهگذار چشم خواهم كه سير بينمت از بيم غمزه ليك * ترسم بيك نگاه كند اختصار چشم مردافگنى است گاه نظر نرگست مگر * سودى بدست ثانى اسفنديار چشم