ذبيح الله صفا
739
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دامن پاك نگهدار كه در عالم خاك * ساده رو را كه بود دامن از آلايش پاك گر شود عارضش از مشك تر آلوده چه باك * خط مشكينش كند عالمى از شوق هلاك آنچنان زى كه چو مو بر گل رويت بينم * دل خلقى فدى هر سر مويت بينم كردم اى شوخ همه عمر بجان خدمت تو * پيش كس شكوه نكردم ز غم و محنت تو گرچه صد داغ بدل داشتم از حسرت تو * سر نزد هيچگه از من بر كس غيبت تو اينچنين دور چرا ماندهام از خدمت تو * با منت خوارى و با غير بود عزت تو عمر خود بيهده در كار تو بدخو كردم * حيف اوقات كه صرف تو جفاجو كردم كاش هرگز به تو دمساز نمىگرديدم * با حريفى چو تو همراز نمىگرديدم مبتلاى تو دغا بازنمىگرديدم * هيچگه گرد تو غماز نمىگرديدم تا ز عشق تو سرافراز نمىگرديدم * سخرهء مردم طناز نمىگرديدم اين زمان كار من از دست برون رفته چه سود * تو بهرحال ز من گوش كن اين گفتوشنود بيش ازين همدمى مردم بدنام مكن * نام خود را ببدى شهرهء ايام مكن هوس صحبت هر تيره سرانجام مكن * از كف مردم بيگانه مىآشام مكن صبح اميد مرا از غم خود شام مكن * جاى مى خون من دلشده در جام مكن همهجا قصه رندى و مىآشامى تست * مكن اى شوخ كه اين موجب بدنامى تست سخن من بشنو كز تو دلافگار منم * وز تو رسواشدهء كوچه و بازار منم با تو زين جمع كه هستند وفادار منم * همه نظارهكنانند و گرفتار منم وه كزين گونه كه با ديدهء خونبار منم * همه پيش تو عزيزند و همين خوار منم عار مىآيدت از همدمى و يارى من * چيست يا رب برت اى گل سبب خوارى من ياد باد آنكه منت يار موافق بودم * بغلامى تو شايسته و لايق بودم از غم عشق تو رسواى خلايق بودم * از همه سيمبران پيش تو عاشق بودم