ذبيح الله صفا
793
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چراغ ملك را روغن ز مالست * بقاى مملكت بىزر محالست گدا باشد ملك بىزر خدايى * نيايد از گدايان پادشايى سپاه آراستن لشكركشان را * زر الفنجى است يكسر سركشان را نه بىزر لشكرى گردد فراهم * نه بىلشكر زر آيد نيز باهم بزرگان گر بسر افسر نهادند * اساس مملكت بر زر نهادند و ليكن نى زر از بهر خزانه است * كه بهر نام و ننگ جاودانه است ز بهر آنكه گر صلحست و گر جنگ * كفافى را ندارد بر حَشَم تنگ چو مانَد لشكرى بىتوشه ناچار * بناكامى شود با دشمنى يار . . . ( شيرين و خسرو ) زهى سكّهء كيمياى سخن * كه يك جو درو نيست جاى سخن گرامى كُنِ گوهر آدمى * گرامىترين گوهر مردمى بهر خانه زو صلح و جنگى دگر * بهر دل شتاب و درنگى دگر سخن گرنه جانست بنگر به هوش * چرا مردم مرده بايد خموش اگر عمر جاويد خوانى هم اوست * وگر چشمهء زندگانى هم اوست ( آيينهء سكندرى ) بسى شب با مهى بودم كجا شد يارب آن شبها * كنون هم هست شب اما سيه از دود ياربها خوش آن شبها كه با وى بودمى گه مست و گه سرخوش * جهان برمن شود تاريك چون ياد آرم آن شبها همى كردم حديث ابرو و مژگان او هردم * چو طفلان سورهء نون و القلم « 1 » خوانان بمكتبها
--> ( 1 ) - اشاره است به آيهء اول از سورهء القلم ( ن و القلم و ما يسطرون )