ذبيح الله صفا

778

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

باشد . . . خواجه بنده را طلب فرمود ، چون بنده پيش رفت فرمودند كه خوابى ديده‌ام ، بشنو . بعد از آن بر زبان مبارك ايشان گذشت كه شب آدينه در خواب مىبينم شيخ صدر الدّين پسر شيخ الاسلام بهاء الدّين زكريّا « 1 » عليه الرحمه پيش آمد ، من بتواضع بليغ پيش آمدم ، او خود چندان تواضع نمود كه نتوان گفت ، در اثناى آن مىبينم تو كه خسروى از دور پيدا شدى و نزديك ما آمدى و بيان معرفت آغاز كردى ، همدرين ميان صالح مؤذّن بانگ نماز گفت ، از خواب بيدار شدم ، چون اين خواب تقرير فرمودند گفتند بنگر اين چه مرتبه باشد ! بعد از آن من بيچاره از سر زارى و نيازمندى عرضه داشت كردم كه مرا چه حدّ آن مرتبه باشد كه آخر دادهء شماست . خواجه را ازين سخن گريه گرفت ، بآواز بلند گريست . بنده نيز از گريهء سخت ايشان در گريه شد ، بعد از آن خواجه فرمود تا كلاه خاصّ دادند ، بدست مبارك خود بنده را لباس كرد و فرمود كه مىبايد كه كلمات مشايخ بسيار در نظر دارى » « 2 » . اين سخنان امير خسرو را از آن بابت نقل كرده‌ام كه شمه‌يى از بيان حالات و مقامات اوست در رابطهء با نظام الدين اولياء كه در عهد خود از مشايخ بسيار معروف و متنفذ بوده است . سيد محمد مبارك علوى گويد « سلطان المشايخ از غايت شفقتى كه در باب امير خسرو داشت اين دو بيت فرمود ، من انشاء حضرة الشّيخ : خسرو كه بنظم و نثر مثلش كم خاست * مِلكيّتِ مُلكِ سخن آن خسرو راست آن خسرو ماست ناصر خسرو نيست * زيرا كه خداىْ ناصرِ خسرو ماست » « 3 » و نيز در ذكر واقعهء فوت امير خسرو گويد : « آخر الامر امير خسرو برابر « 4 » سلطان غياث الدين تغلق در لكهنوتى رفت ، در غيبت او سلطان المشايخ بصدر جنّت خراميد ، چون از آن سفر باز آمد روى خود سياه كرد و پيراهن پاره در ميان خاك غلطان پيش در حظيرهء سلطان المشايخ آمد . . . بعده شش ماه بزيست و برحمت حق پيوست و در پايان

--> ( 1 ) - مقصود بهاء الدين زكرياى مولتانى و پسر او صدر الدين است . ( 2 ) - منقول از سير الاولياء ص 303 - 304 . ( 3 ) - ايضا ص 304 . ( 4 ) - مقصود « بهمراه » است .