ذبيح الله صفا

769

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

همه انجم بر او گردان پياده * گهى بالا و گه شيب اوفتاده عناصر آب و باد و آتش و خاك * گرفته جاى خود در زير افلاك ملازم هريكى در مركز خويش * بننهد پاى يك ذره پس و پيش چهار اضداد در طبع مراكز * بهم جمع آمده كس ديد هرگز مخالف هريكى در ذات و صورت * شده يك‌چيز از حكم ضرورت جهان خلق و امر از يك نفس شد * كه هم آندم كه آمد باز پس شد ولى آنجايگه آمد شدن نيست * شدن چون بنگرى جز آمدن نيست تعالى اللّه قديمى كاو بيك دم * كند آغاز و انجام دو عالم جهان خلق و امر اينجا يكى شد * يكى بسيار و بسيار اندكى شد همه از وهم تست اين صورت غير * كه نقطه دايره است از سرعت سير * محقق را چو از وحدت شهودست * نخستين نَظْره بر نور وجودست دلى كز معرفت نور و صفا ديد * بهر چيزى كه ديد اول خدا ديد زهى نادان كه او خورشيد تابان * بنور شمع جويد در بيابان جهان جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيداييست پنهان بود در ذات حق انديشه باطل * محال محض دان تحصيل حاصل چو آياتست روشن گشته از ذات * نگردد ذات او روشن ز آيات چو مبصر با بصر نزديك گردد * بصر ز ادراك او تاريك گردد چو چشم سر ندارد طاقت تاب * توان خورشيد تابان ديد در آب عدم آيينهء هستى است مطلق * كزو پيداست عكس تابش حق شد اين كثرت از آن وحدت پديدار * يكى را چون شمردى گشت بسيار جهان را سر بسر در خويش مىبين * هر آن چت كآخر آيد پيش مىبين چو هست مطلق آمد در عبارت * بلفظ من كنند از وى اشارت