ذبيح الله صفا

762

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ناگه بخرابه‌يى گذر كرد * پيرى ز خرابه سر بدر كرد پيرى نه كه آفتاب پرنور * در چشم سكندر آمد از دور پرسيد كه اين چه شايد آخر * اين كيست كه مىنمايد آخر در گوشهء اين مغاك دلگير * بيهوده نباشد اين‌چنين پير چون راند بدان مغاك چون گور * پير از سروقت خود نشد دور چون باز نكرد سوى او چشم * پرسيد سكندرش به صد خشم گفت اى شده غول اين گذرگاه * غافل چه نشسته‌اى درين راه بهر چه نكردى احترامم * آخر نه سكندرست نامم دانى كه منم به بخت فيروز * پشت همه روى عالم امروز دريا دل و آفتاب رايم * فرق فلكست زير پايم پير از سر وقت بانگ برزد * گفت اين‌همه نيم جو نيرزد نه پشت و نه روى عالمى تو * يك دانه ز كشت آدمى تو دوران فلك كه بىشمارست * هر ساعتش از تو صد هزارست نه غول و نه غافلم درين كوى * هشيارتر از توام به صد روى از روز پسين چو آگهم من * چون منتظران درين رهم من غافل تو كه از براى بيشى * مغرور دو روزه عمر خويشى با من چه برابرى كنى تو * چون بندهء بندهء منى تو دو بندهء من كه حرص و آزند * بر تو همه روزه سرفرازند گريان شد ازين سخن سكندر * بفگند كلاه شاهى از سر از خجلت خود نفير مىزد * سر بر كف پاى پير مىزد پير از سر حال ره نمودش * كاندر همه وقت ياد بودش ( از زاد المسافرين ) * *