ذبيح الله صفا
760
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دعوىّ تو گر تمام بودى * بر كُه نظرت حرام بودى صدباره ندايم آمد آن دم * مايل نشدم بسوى آدم يكتا شدن از نشان ياريست * پيمانشكنى نه دوستداريست چون قصهء درد خود فروخواند * موسى بجوابش اين سخن راند كز خيرهسرى چو سركشيدى * ناكام بديدى آنچه ديدى ابليس بپاسخش دگر بار * بگشاد عبارت گهربار گفت آنچه درون پرده راندند * با هيچ نظارگى نخواندند طشتى است مرا فتاده از بام * بانگش به همه رسيده ناكام من بر سر كار بىتفكّر * از من همه خلق در تحيّر آنجا كه سخن همه همو گفت * حقّا كه كن و مكن نكو گفت گفتند و بهانه گشت فعلم * از روى دگر زدند نعلم بسيار كسان كه ره سپردند * يك نكته ازين بسر نبردند موسى ز حديث او برآشفت * بازش بطريق امتحان گفت كاى سخت جواب سست بنياد * بر تو گذرد كازو كنى ياد گفت آنكه برآرد از من اين جوش * يك لحظه كجا شود فراموش امروز بهرچه آزمودم * مجموعترم از آنچه بودم چون علّتم از ميانه برخاست * آسوده شدم بهانه برخاست با خود چو نماند گفتوگويم * من عاشق او ز بهر اويم در راه حقيقت و مجازى * اينست كمال عشقبازى آنكو نه بدين سخن وفا كرد * دعوىّ قلندرى خطا كرد شبلى چو درين تحيّر افتاد * روزى دَرِ اين سؤال بگشاد آمد بَرِ آن جهانِ پرشور * مقبول ازل حسين منصور پرسيد كه اين چه كارسازيست * در حقّه نگر چه مهرهبازيست