ذبيح الله صفا
744
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بجز روى تو نيست محراب دل * بجز نام تو نيست تكرار من مكن سرگرانى كه تدبير نيست * ببازوى عقل سبكسار من نه آخر نزارىِّ زارِ توام * ببخشاى بر نالهء زار من * * تا در جهان پديد بود سرو قامتى * ما را ز عاشقى نبود استقامتى مستيم تا بروز قيامت ز جام عشق * بل گر بود ز بعد قيامت قيامتى هم دوستان دهند بشفْقت نصيحتم * هم دشمنان كنند برغبت ملامتى دى شحنه گفت رو بسلامت فرونشين * تا برنخيزد از تو بهرسو علامتى گفتم كه مرد عاشق ازين بند فارغست * كاندر بلاى عشق نباشد سلامتى گفتا غرامتت بستانم كه عاشقى * گفتم چه صعبتر ز جدايى غرامتى آنها كه از مجاهدهء عشق واقفند * به زين كنند در حق عاشق كرامتى فرياد كاز نديمى نامحرمان عشق * هرلحظه مىرسد به نزارى ندامتى * * در مذهب عاشقان قرار دگرست * در سر مى عشق را خمارى دگرست هر علم كه در مدرسه حاصل كرديم * كارى دگرست و عشق كارى دگرست * اى دل چو به دو نيك جهان در گذرست * شادى كن و غم مخور كه دنيا سمرست سركشتگى من و تو از چرخ مدان * كاوهم ز من و هم ز تو سرگشتهترست * ما كافر عشقيم مسلمان دگرست * ما مور ضعيفيم سليمان دگرست از ما رخ زرد و جامهء پاره طلب * بازارچهء قصبفروشان دگرست * بر درگَهِ عشق گر مرا بارافتد * كارى بكنم كه پرده از كار افتد