ذبيح الله صفا

1158

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نبود بلكه تصنّع و تزيين كلام براى او حكم نوعى ذوق‌آزمايى و سخن‌آرايى داشت . اما پيروان عطا ملك يعنى كسانى كه آثار خود را بعنوان متمّم يا ذيلى بر جهانگشاى نوشته‌اند بحقيقت و معنى كار استاد چنان كه بايد پىنبردند مثلا ناصر الدين يحيى بن مجد الدّين ترجمان معروف به « ابن البيبى » كتاب الاوامر العلائيه فى الامور العلائيه را مسلما و چنان كه از فحواى سخنش در مقدمهء كتاب بنيكى برمىآيد به قصد تتميم فائدهء كتاب جهانگشاى و در حقيقت و واقع براى نظيره‌سازى بر آن نوشت ولى نه تنها نتوانست قدرتى را كه عطا ملك در تحقيق مطالب داشت در خود نشان دهد بلكه از ذوق سليم آن نويسندهء استاد هم در اثر خود نتوانست پيروى كند و تصوّر او آن بود كه فقط با به كار بردن لغات دشوار و مهجور عربى و يا تصنّعات و تكلّفات نامحدود مىتواند جاى پيشرو و ممدوح خود را بگيرد . وصّاف الحضرة اديب شهاب الدين عبد اللّه هم با همه استادى و مهارت و قدرت خود در انشاء كلام مصنوع و منشيانه در كتاب « تجزية الامصار و تزجية الاعصار » كه ذيلى است بر جهانگشاى جوينى ، چنان مغلوب اطلاعات خويش از ادب عربى شد كه سخنش نمونه‌يى از انشاء معقّد گرديد و مبالغه در استفاده از كلمات مهجور عربى گاه او را بر آن داشت كه يكباره زمام اختيار از دست دهد و تازىگويى را در ضمن سخن فارسى بر پارسىگويى رجحان نهد . در همين دوره مورّخان ديگرى از قبيلى ناصر منشى در سمط العلى و سيفى هروى در تاريخ نامهء هرات و شرف الدين قزوينى در تاريخ معجم و معين الدين يزدى در مواهب الهى هريك به نحوى شيوهء مورّخان متصنّع را در آثار خود دنبال كردند ليكن كسى از آن ميان نتوانست از توانايى عطا ملك درين شيوهء دشوار برخوردار باشد و مطالعه در آثار آنان نشان مىدهد كه همگى آنها انشاء مزيّن و آراستهء پايان قرن ششم و آغاز قرن هفتم را بانشائى كاملا مصنوع و حتى متصنّع و متكلّف تبديل نموده و ازين راه مقدّمات زوال آن را فراهم ساخته‌اند و همين‌حال را نيز كم‌وبيش در آثار مترسّلين عهد ملاحظه