ذبيح الله صفا
1139
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
همهء نويسندگان احوالش تكرار نمودهاند ، با اينحال معلوم نيست كه وجه انتساب درستى باشد زيرا دربارهء مرشدش از جامى ببعد همگى نام اسماعيل سيسى سمنانى از اصحاب نور الدين عبد الرحمن اسفراينى را ذكر نمودهاند . مغربى با كمال خجندى معاصر و باوى در ارتباط بوده و دربارهء اين موضوع هم در كتب تراجم مطالبى آمده است و بررويهم از آن چنين برمىآيد كه ميرزا ميرانشاه پسر تيمور ، والى آذربايجان ، چندگاهى مريد مغربى بود و بعد از آنكه با كمال خجندى ملاقات نمود و بمراتب معنوى او پى برد ارادت خود را از مغربى بكمال خجندى منتقل كرد و اين امر سبب كدورت مغربى از كمال شد . مغربى داراى اشعارى به عربى و فارسى است . قسمت فارسى اشعارش كه مركب است از غزل و ترجيع و رباعى چندبار بطبع رسيد . اشعارش بسيار متوسط و غالبا در ذكر معانى عرفانى خاصه بيان وحدت وجود است بتكرار و بدون لطف و دلانگيزى ساير اشعار عرفانى فارسى . هدايت دربارهء سخن او گويد : « مذهبش وحدت وجود است و مشربش لذّت شهود و بجز يك معنى در همهء گفتارش نتوان يافت ، ترجيعات و غزلياتش همه مشحون بحقايق توحيدست . » وى غير از اشعارش رسالات و آثار ديگرى نيز دارد كه عبارتند از : نزهة الساسانية - مرآة العارفين در تفسير سورهء فاتحة الكتاب - درر الفريد فى معرفة التوحيد - جام جهاننما در علم توحيد و مراتب وجود . وفاتش را در سال 807 و 808 و 809 و 819 نوشتهاند . تاريخ صحيح همانست كه از جامى نقل كردهايم يعنى سال 809 هجرى و اين تاريخ در حبيب السير هم نقل شده است و مآخذ ديگر بعدها ازين دو گرفتهاند . از اشعار اوست : در هزاران جام گوناگون شرابى بيش نيست * گرچه بسيارند انجم آفتابى بيش نيست گرچه برخيزد ز آب بحر موجى بىشمار * كثرت اندر موج باشد ليك آبى بيش نيست چون خطابى كرد باخود گشت پيدا كاينات * علّت ايجاد عالم پس خطابى بيش نيست يك سخن پرسيد از خود در جهانِ جان و دل * جملهء ارواح را ز آنرو جوابى بيش نيست