ذبيح الله صفا
1123
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
تويى طبيب منِ ناتوان چرا هرگز * نمىنهى قدمى بر سرم بپرسيدن اگر سرم ببرى چون قلم توانم باز * سرى ز بهر تو بر دوش برتراشيدن بظنّ حاسد و جور رقيب ابن نصوح * نخواهد از سَرِ كوى تو بازگرديدن * * قد چو سرو تو بر ما بناز مىگذرد * براستى كه چو عمر دراز مىگذرد به آن نياز كه روز قيامتست چه شور * كه در غم تو بر اهل نياز مىگذرد بناز خفته چه داند كه هرشبى تا روز * ميان ما و خيالت چه راز مىگذرد بناز قامت او مىگذشت و دل مىگفت * بيار سجده كه وقت نماز مىگذرد * * عاشقانى كه به روى تو نظر باختهاند * هرچه غير تو بود از نظر انداختهاند جز بنقش تو نپرداختهاند اهل خرد * اينهمه نقش دلاويز كه پرداختهاند غالبا غمزهء عاشقكش فتّان ترا * بهر آزار دل سوختگان ساختهاند گر ز مستورى ما پرده برافتاد چه شد * چون بدور رخت اين رسم برانداختهاند دارم از پردهء عشّاق نوايى در چنگ * كه در آن پردهام از وصل تو ننواختهاند گوهر خالقى از بحر كمال ابن نصوح * گرچه كوتهنظران قدر تو نشناختهاند * * پيش ما كعبه بجز خاك سَرِ كوى تو نيست * قبلهء اهل نظر جز خم ابروى تو نيست من ببوى تو بسى گرد چمنها گشتم * نيست يك گلبن خندان كه در و بوى تو نيست چه بود مشك كه با زلف تو نسبت كنمش * كآن جگر سوخته را قيمت يك موى تو نيست آنچه فتنه است كه زلف تو ندارد در سر * و آنچه عشوه است كه در غمزهء جادوى تو نيست چه كنى ميل خم ابروى تركان اى دل * آن كمان را مرو از پى كه ببازوى تو نيست گفتهاى كابن نصوحم ز دعاگويانست * كيست اى جان كه دعاگوى دعاگوى تو نيست * *