ذبيح الله صفا

1120

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مركبست ز سيب بهشت و نارنجش * شمامه به ز ترنجش ز باغِ روضه نخاست بعينهِ شجر الاخضرست و نار بهم * درخت سبز كه نارنجش از ميان درواست بشب ز نور شموع سفينها گويى * كه بر زمين ز كواكب فتاده عكس سماست چه پيكرست كه چون پير سالخورده مدام * قدش خميده و سَر هم باجتهاد عصاست چه حادثه است كه زايد بيك شكم صد طفل * كه در ميان جوارى عظيم نادره زاست مگر كه بر دل او نيز بار گردونست * و گرنه راست چو گردون قدش خميده چراست عجب كه پيكر او توأمان جوزا نيست * كه يك‌تن و دو سرش همچو پيكر جوزاست هلال اگرچه ازو برترست ليك به عكس * در آب اگر نگرى پرتو از هلالش خاست ز سهم چوب از آن مىدود به سينه چو مار * كه بهر راندنش آماده چوبها ز قفاست اگرچه كلهء او از دوار خالى نيست * درون تشنهء او را خطر ز استسقاست گهى ز بحر چو ماهى فتاده بر خشكست * گهى بسان نهنگش ميان بحر شناست بر آب دجله سوادش چنان‌كه در چشمم * به صورت خم ابروى دوست ماند راست بتى كه در سرم از زلف كافرش سوداست * فتاده كارم از آشوب زلف او در پاست ز سوز پستهء تنگش دلم مدام دونيم * ز مهرماه نوش قامتم مدام دوتاست ز راه برد دلم را چو سرو بالايش * كنون بحلقهء زلفش اسير دام بلاست اگرچه كار دل آشفته مىكند زلفش * برو مگير كه دل را خرابى از بالاست بياض عارض او در سواد زلف سياه * چنان كه پرتو مهتاب در شب يلداست مراد ديده اگر حسن صورتست ز غير * مراد دل ز تو اى نورديده حسن وفاست بعشق روى تو برخيزم از سر دوجهان * وليك از سر كوى تو برنخواهم خاست بيا كه موسم عيش و بهار بغدادست * بيا كه عهد گل و دور ساغر صهباست چهار سوى چمن را حرير باف ربيع * گرفته ز اطلس گلگونه لاله در ديباست ز غنچه شاخ بسر برنهاده افسر گل * ز سبزه كوه بپوشيده كسوت خاراست چه مايه سيم كه از غنچه در كف سمنست * چه مايه رنگ كه از لاله بر رخ صحراست