ذبيح الله صفا

1115

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سخن و نكته‌پرداز . از سخنان اوست : چو برگرفت سر از خواب چشم فتّانش * كمين گشاد ز هرگوشه تير مژگانش ببرگ ريزِ فراق ار چه زرد كرد ورق * نهال جان ز غم روى چون گلستانش بنو بهار هوايش اميد آن دارم * كه بشكفد گل و صلى ز باغ هجرانش چو ديدمش خط مشكين به زير لب گفتم * دميده تازه نباتى ز شكرستانش ز بهر راتب جانها نوشت كاتب صنع * برات آب خضر بر چَهِ زنخدانش ببين كه در دل من روى او چو آتش زد * چگونه دود دل من گرفت دامانش نوشته‌اند ز عنبر بگرد كافورش * خطى كه از بن گوش است بنده ريحانش نهفته‌اند در اطراف درج ياقوتش * دو رسته دُر كه بجان خادمست مرجانش سواد مملكت دل كه بارها غم عشق * فرو گرفت و ليكن نكرد ويرانش خراب مىكند آن فتنه‌گر بگوشهء چشم * ز بيم شاه جهان كرده است پنهانش اگر مهابت شاهش بگوشه ننشاند * جهان خراب كند چشم نامسلمانش مغيث دين مهِ اسلام پادشاه احمد * كه پشت چرخ دوتا شد ز بار احسانش * * نوشت خامهء قدرت ز مشك بر سمنش * خطى كه كلك قضا زد رقم بنام منش مرا ز خطّ چو ريحان او محقّق شد * كه از بنفشه غباريست گرد نسترنش بگفتمش چه سياهيست خطّ مشكينت * كه شد ز راه خطا در حد ختن وطنش جواب داد كه خونخواره هندوييست كه هست * ز حدّ شام بر اطراف روم تاختنش قدش كه غيرت شمشاد و رشك سرو سهيست * چمان چمان گذرى اوفتاده بر چمنش ز شرم سرو سرافراز خشك برجا ماند * چو ناروايى خود ديد پيش نارونش مهى كه خوابگه نرگسست نسترنش * بتى كه تكيه‌گه سنبلست ياسمنش بمجلسى كه گهر ريخت درج ياقوتش * بگوشه‌يى كه كمين ساخت ترك تيغ‌زنش