ذبيح الله صفا

1104

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سلطان سَرادِق و سريرم * آزاد ز كار هر حقيرم در حضرت ما مشو ملازم * بر عزم رجوع باش جازم چون باد برو چو خاك خاموش * چون آب مزن ز آتشم جوش چون دلبر شوخ بىدرنگى * بر سينه زدش چنان خدنگى برگشت ز باغ وصل نوميد * لرزنده ز بيم هجر چون بيد از جور و جفاى آن دلارام * آتش‌زده در شكيب و آرام چون مار گزيده ناله مىكرد * بازش به خدا حواله مىكرد . . . . . . فى الجمله ز جام حسن سرمست * آمد بگرفت حُزن را دست با حزن نهاده رو ز غيرت * در باديهء بلا و حيرت مىرفت ز ديده اشك‌باران * مانندهء ابر در بهاران چون ماند جدا ز حسن اندوه * غم بردل او نشست چون كوه با عشق به صد نياز و زارى * گفت از سر مهر و دوست دارى كاى گلشن باغ صبح‌خيزان * وى چشم و چراغ اشك‌ريزان ما هردو ز يك خجسته اصليم * يك گوهر پاك را دو نسليم بوديم هميشه هردو باهم * در خدمت حسن شاد و خرّم با او بهم از قديم بوديم * در مجلس او نديم بوديم او مُرشد و مقتداى ما بود * پيوسته گره‌گشاى ما بود چون تير نظر فگند ايام * از ديدهء بد بما سرانجام ما را بفراق كرد تعذيب * سلطانِ شيوخ بهر تأديب از حضرت شيخ دور مانديم * در حسرت آن حضور مانديم آنست صلاح هردو بىشك * در مدّت ابتلا كه هريك بر سمت دگر روانه گرديم * چون مَه به سفر يگانه گرديم در دايرهء سپهر دَوّار * گرديم بفرق سر نگونسار