ذبيح الله صفا

1100

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نورى شد از آن لطيفه پيدا * صد لمعه ز پرتوش هويدا لَبِّيك زنانِ نُه صَوامِع * گشتند پديد از آن لَوامِع آن خندهء شهدِ شورانگيز * زد در دل عشق آتش تيز ز آن خندهء شكرين بيكبار * شد عشق بجان و دل گرفتار شورى ز نهاد او برآمد * آشفته دلش ز پا درآمد چون شوق بديد و اضطرابش * در سينه فتاد سوز و تابش زد دست و بدامنش درآويخت * وز ديده سرشك خون فروريخت نُه چتر بنفش خسروانى * وين هفت درفش كاويانى وين جِرم مسطّح مُدَوَّر * در حلقهء اين كبود چنبر از كَتْمِ عَدَم بامر معبود * گشتند از آن علاقه موجود از عالم جان برآمد آواز * كز چار طِباع مىدهد باز دارندهء نُه سپهر اعظم * ترتيب خليفهء مكرّم نقّاشِ قضا كشيد پرگار * بر تختهء خاك همچو طَيّار نيرنگ بديع كرد ظاهر * بر صفحهء نظم آن جواهر تدبير چهار طبع بيرنگ * دادند بدست هفت سرهنگ جمشيد سرير سبز افلاك * مىگشت بگرد كعبهء خاك اين زرده سوار آتشين سَيْر * مىتاخت بگرد اين كهن دَيْر چون تافت بر او بفال ميمون * چل صبح مكرّم همايون صورتگر جان بدست قدرت * پوشيد درو لباس فطرت تا گشت طِباع در ملاقات * باهم بمزاج واحد الذّات افتاد ازين قضيّه غلغل * اندر ملكوتِ عالمِ كُلّ سُكّان حظيرهاى اخضر * ز آوازهء آن بديع پيكر يكسر هوس نظاره كردند * با حُسن پس استخاره كردند