ذبيح الله صفا
1096
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
شود تاهم فهم مطالب منظوم آسانتر باشد و هم هنر عربشاه در نقل مطالب و ميزان تصرفات شاعرانهاش در آنها روشنتر گردد ، و اينك كلام شيخ اشراق : [ بدانك اولين چيزى كه حق سبحانه و تعالى بيافريد گوهرى بود تابناك ، او را عقل نام كرد كه اوّل ما خلق اللّه العقل ، و اين گوهر را سه صفت بخشيد : يكى شناخت حق تعالى و يكى شناخت خود و يكى شناخت آنكه نبود و پس ببود ، و از آن صفت كه بسياحت حق تعلق داشت « حسن » پديد آمد كه آن را نيكويى خوانند ؛ و از آن صفت كه بشناخت خود تعلق داشت عشق پديد آمد كه آن را مهر خوانند ؛ و از آن صفت كه نبود پس ببود تعلق داشت حزن پديد آمد كه اندوه خوانند ؛ و اين هرسه از يك چشمهسار پديد آمدهاند و برادران يكديگرند . حسن كه برادر مهين است در خود نگريست و خود را عظيم خوب ديد ، بشاشتى در وى پيدا شد ، تبسمى كرد و چندين هزار ملك مقرّب از آن تبسم پديد آمد . عشق كه برادر ميانين است با حزن انسى داشت ، نظر از وى برنمىتوانست گرفت ، ملازم حذمتش مىبود ، چون تبسم حسن بديد شورى در وى افتاد ، مضطرب شد ، خواست كه حركتى كند ، بحزن كه برادر كهين بود درآويخت و ازين آويزش آسمان و زمين پيدا شد . چون آدم خاكى را بيافريدند آوازه در ملاء اعلى افتاد كه از چهار مخالف خليفه را ترتيب دادند ! ناگاه نگارگر تقدير پرگار تدبير بر تختهء خاك نهاد و صورتى زيبا پيدا شد ، اين چهار طبع را كه دشمن يكديگرند بدست اين هفت رونده كه سرهنگ خاصاند باز دادند تا در زندان شش جهتشان محبوس كردند چنانك جمشيد خورشيد چهل بار گرد مركز برآمد ، چون اربعين صباحا تمام شد كسوت انسانيت در گردنشان افگندند تا چهارگانه يگانه شدند . چون خبر آدم در ملكوت شايع گشت اهل ملكوت را آرزوى ديدن خاست ، آن حال بر حسن عرض كردند كه پادشاه بود ، گفت اول من يك سواره پيش روم ، روزى چند اگر مرا خوش آمد آنجا مقام كنم ، شما نيز برپى بياييد . حسن بر مركب كبر سوار شد و روى بر شهرستان وجود آدم نهاد ، جايى خوش و بزمگاهى دلكش يافت ، فرود آمد ، همگى آدم را بگرفت چنان كه هيچچيز در