ذبيح الله صفا
1087
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
پياله بر كفنم بند تا سحرگَهِ حشر * بمى ز دل ببرم هول روز رستاخيز فقير و خسته بدرگاهت آمدم رحمى * كه جز ولاى توام نيست هيچ دستآويز بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت * كه در مقام رضا باش وز قضا مگريز ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست * تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز * * فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بندهء عشقم و از هردو جهان آزادم طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه درين دامگَهِ حادثه چون افتادم من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خراب آبادم سايهء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض * بهواى سَرِ كوى تو برفت از يادم نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست * چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم كوكب بخت مرا هيچ منجّم نشناخت * يارب از مادر گيتى بچه طالع زادم تا شدم حلقه به گوش دَرِ ميخانهء عشق * هردم آيد غمى از نو بمباركبادم مىخورد خون دلم مردمك ديده سزاست * كه چرا دل بجگر گوشهء مردم دادم پاك كن چهرهء حافظ بسَرِ زلف ز اشك * ور نه اين سيل دمادم ببرد از يادم * * ديده دريا كنم و صبر بصحرا فكنم * وندرين كار دل خويش به دريا فكنم از دل تنگ گنهكار برآرم آهى * كآتش اندر بُنهء آدم و حوّا فكنم مايهء خوشدلى آنجاست كه دلدار آنجاست * مىكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم بگشا بندِ قبا اى مَهِ خورشيد كلاه * تا چو زلفت سَرِ سودا زده در پا فكنم خوردهام تيرِ فلك باده بده تا سرمست * عُقده در بندِ كمر تركش جوزا فكنم جرعهء جام برين تخت روان افشانم * غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم حافظا تكيه بر ايّام چو سهوست و خطا * من چرا عشرت امروز بفردا فكنم * *