ذبيح الله صفا

1068

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

و حافظ فراهم آورده بود . مطالعهء مختصرى در كتب مربوط بتاريخ شيراز و مزارات آن ، از قبيل شدّ الازار جنيدى و شيراز نامهء ابن ابى الخير زركوب ، و نيز مطالعه‌يى در احوال پادشاهان آل سلغر و امرايى كه بعد از زوال دولت ايلخانى بر فارس حكومت داشتند ( مانند آل اينجو و آل مظفّر ) ، اين حقيقت را بر ما ثابت مىكند . حافظ در چنين محيطى كه هنوز مجمع عالمان و اديبان و عارفان و شاعران بزرگ بود ، تربيت علمى و ادبى مىيافت و با ذكاوت ذاتى و استعداد فطرى و تيزبينى شگفت‌انگيزى كه داشت ميراث‌خوار نهضت علمى و فكرى خاصى مىشد كه پيش ازو در فارس فراهم آمد و اندكى بعد ازو به فترت گراييد . از تفحّص در احوال و اقوال حافظ معلوم است كه او در اكتساب علوم شرعى يا ادبى قصد ارتزاق نداشت يعنى بعد از تحصيل درين رشته‌ها بعنوان مدرّس و معلّم باقى نماند بلكه ورود در محافل ادبى و عرفانى و معاشرت با عرفا و شعرا و در همان حال تعهّد امور ديوانى و « ملازمت شغل سلطان » و « وظيفه خوارى » « 1 » و رفتن در ظلّ حمايت امرا و وزرا ، هم مورد توجه و علاقهء او بوده است . حافظ از ميان امراى عهد خود ، كه ستارهء هريك چندگاهى مىدرخشيد و سپس دست زمان بجانب افولشان مىكشانيد ، چند تن را در اشعار خود ستود و يا بمعاشرت و درك محضرشان اشاره كرد مانند ابو اسحق اينجو ( مقتول بسال 758 ه ) و شاه شجاع ( م . 786 ه ) و شاه منصور ( م . 795 ه ) ، و در همان‌حال با پادشاهان ايلكانى ( جلايريان ) كه در بغداد حكومت داشتند نيز مرتبط بود و از آن ميان سلطان احمد بن شيخ اويس

--> ( 1 ) - : رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد * وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد و نيز رجوع كنيد به اشاره‌يى كه محمد گلندام به « ملازمت شغل سلطان » دربارهء حافظ كرده است . در بعضى نسخ بجاى اين عبارت « ملازمت بر تقوى و احسان » آمده است . و اللّه اعلم .