ذبيح الله صفا

1053

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

دل را نماند طاقت كآهى كشد ز جورت * جان هم ز هستى خود بيچاره در گمانست اى دل حذر ببايد كردن ز غمزهء او * كآن تير چشم مستش پيوسته در كمانست آخر ز روى رحمت فرياد خستگان رس * كز دست دادخواهان در كوى تو فغانست * * دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نكرد * وز آه سوزناك جهانى حذر نكرد بگرفت اشك ما دو جهان سربسر ولى * آن بىوفا ز لطف سوى ما گذر نكرد آهم گذشت و بر فلك هفتمين رسيد * وز هيچ نوع در دل سختش اثر نكرد دانى كه ديدهء من مهجور مستمند * بىروى آن نگار نظر در قمر نكرد دادم بباد عمر عزيز و بعمر خويش * يك بوسه‌ام نداد كه خون در جگر نكرد دل باوجود آن لب شيرين همچو قند * هيچ التفات باز بسوى شكر نكرد مسكين دل ضعيف جفا ديدهء جهان * جز بندگىّ يار گناهى دگر نكرد * * بسا دلى كه بزلف تو پاى در بندند * گر از تو بازستانند در كه پيوندند دلم ببردى و خون جگر خورى تاكى * مكن مكن كه چنين جور از تو نپسندند نمىرود ز خيالم خيال طلعت دوست * چراكه مهر رخش در دل من آگندند ز بوستان وفادارى اى مسلمانان * مگر كه شاخ محبّت ز بيخ بركندند جواب تلخ شنيديم از آن لب شيرين * نمك بريش من خسته‌دل پراگندند دل شكستهء بيچاره ، هيچ مىدانى * كه عاشقان رخ همچو ماه او چندند ؟ منم شكسته‌دلى در جهان و گويندم * چرا ز چشم عنايت ترا بيفگندند ؟ * * اى صبا بويى از آن زلف پريشان به من آر * مژده‌يى ز آن گل سيراب بسوى چمن آر لب جان‌پرور او چشمهء حيوان منست * شربت آبى ز سر لطف مرا ز آن دهن آر حالت ديدهء مهجور ستمديده ببين * اى بشير دل من بويى از آن پيرهن آر