ذبيح الله صفا
1050
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
طفل محروم شكسته دل پيچارهء من * كام ناديده بناكام برون شد ز جهان مردم ديده ازو حظّ نظر ناديده * ناگه از پيش نظر همچو پرى گشت نهان . . . الخ نكتهء ديگر دربارهء احوال جهان خاتون آنكه در نسخهء ديوان او كه گويا نسخهء اصل و بشمارهء : Supplement 763 از مجموعهء نسخ فارسى در كتابخانهء ملى پاريس محفوظست ، چندجا كاتب او را با عنوانهايى ازين قبيل ياد كرده است : « و لها عظم اللّه جلال قدرها فى الدولة و السلامة و السعادة » و « و لها خلّدت دولتها » و « و لها خلّدت عظمتها فى السعادت و الدولت ( كذا ) » ؛ اما ظاهرا اين گونه بزرگداشتها مربوط بدوران خوشبختى خاندان اينجو بود و بعد از آن گويا بنابر آنچه رسم روزگارست ، جهان خاتون در رنج افتاده بود و چنان كه از مطالعه در پارهيى از اشعار او برمىآيد از جفاى معاندان و تهيدستى و بىكسى و درويشى عذاب مىكشيد . در قطعهء نخستين از دو قطعهء زيرين رفتار خاتونى مورد شكايت و گلهء جهان خاتونست و در قطعهء دومين سخن از جفاى معاندان مىگويد كه باوجود قناعتطلبى و عزلت در كنار مدرسهيى خراب و باتطاول درويشى و بىكسى و مسكينى دست از آزار او برنمىداشتند : بىنَسَق شد جهان ز مردم دون * خاك در چشم مردم دون باد خاك تونست او نه خاتونست * خاك تون در دو چشم خاتون باد و آنكه از غصّه جان من خون كرد * دلش از جور چرخ پرخون باد اخترش تيره باد و طالع نحس * عشرتش تلخ و بخت وارون باد * * بكنج مدرسهيى كز دلم خرابترست * نشستهام من مسكين بىكس درويش هنوز از سخن خلق رستگار نيم * ببحر فكر فرو رفتهام ز طالع خويش دلم هميشه از آنروى پر ز خونابست * كه مىرسد نمك جور بر جراحت ريش مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال * گرفتهام بارادت قناعتى در پيش ندانم از من خسته جگرچه ميخواهند * چو نيست با كم و بيشم حكايت از كموبيش