ذبيح الله صفا

1034

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

تنها نه جلال از صفتت بسته زبانست * گشتست زبانِ همه الكن ، كه بگويد ؟ * * دوش در چشم ما نيامد خواب * بس كه مىشد ز چشم ما سيلاب دَمْعُ عَينى على حِمى وَقفُ * جارياً سَرمَداً مَدَى الاحقاب مَردُمى كن كه مردم چشمم * غرقه در اشك مىشود ، درياب خونِ دل بر دَرِ تو مىريزم * انَّ هَذا اقَلُّ ما فى الباب آخر اى نور ديدگان ز چه روى * سَرِ مَردُم گرفته‌اى در آب سَرو قدّان بسايهء شمشاد * شادمان نوش مىكنند شراب سايهء طوبيست و آب حيات * ذاكَ طُوبى لَهُم وَ حُسْنُ مآب ذرّه وارم ز مهر سرگردان * آفتابا ز ذرّه رُوى متاب اى طبيب اين همه سؤال مكن * كه گدا را نمىدهند جواب بادب در طريق عشق در آى * طُرُقُ العشقِ كُلُّها آداب گر سؤالى از آن حَرَم دارى * فاسألوهنّ مِن وَراءِ حجاب * * پيام ما كه گزارد سلام ما كه رساند * چو هيچ‌كس نشناسم كه ره بكوى تو داند چو باز مىنتوانم بكوى دوست رسيدن * حديث چشم پرآبم به گوش او كه رساند گرم تو در نگشايى دَرَم كه بازگشايد * وَرَم تو دوست نباشى ز دشمنم كه رهاند بناز خفته چه داند ميان خيمه چو ليلى * كه خسته عاشق مجنون چگونه شب گذراند من آن نيم كه سر از خطّ آن نگار بپيچم * گرم بروز و شب او چون قلم بسر بدواند چو سرّ عشق بدانى تو اين حديث بيابى * كه سر نماند و در سر هواى دوست بماند جلال خويشتنم خوان كه تا رسم بجلالت * گرم تو نام نگويى كَسَم به هيچ نخواند * * چه دردست اين‌كه درمانى ندارد * چه راهست اين‌كه پايانى ندارد