ذبيح الله صفا
1029
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
خُمول نام بر شهرت گزيده * بكنج بىنشانى آرميده بحكمت جان خود را كرده مشغول * وزو مرآت دل را كرده مصقول گهرهاى شبافروز معانى * فشانده بر خلايق رايگانى ز موج بحر اشعار گهربار * جهان را كرده پرلولوى شهوار عروس نظم را برقع گشاده * بكسوتهاى لايق جلوه داده معنبر كرده از تحرير خامه * عذار دلفريب عشقنامه در آن معنى كتابى كرده انشى * كه كس از ناظمان دُرّ معنى نكرده آنچنان نظمى مكمّل * ز عهد رودكى استادِ اوّل هم از اوست : مجو عصّار مهر از طبع مردم * كه گُل هرگز ز شورستان نخيزد وفا از صورت بىمعنى خلق * چو از صورت ملايك مىگريزد بغربال فلك بر فرق اينها * قضا جز گرد غدّارى نبيزد به مهر آن را كه نيكى بيش خواهى * بكينت هرزمان بدتر ستيزد چو اشك آن را كهسازى جاى در چشم * اگر دستش دهد خونت بريزد * * دلا از علم و حكمت جو تمامى * كه تا گردى عَلَم در نيكنامى كه علم آمد بَرِ اهل معانى * عبارت از حيات جاودانى بنزد آنكه زين معنيش برگست * يقين بار درخت جهل مرگست * * چه خوش حاليست روى دوست ديدن * پس از هجران بكام دل رسيدن شراب وصل جانان نوش كردن * فَرَح را دست در آغوش كردن ز دلبر بهر عاشق پرگشادن * ز عاشق بىخبر از پا فتادن