ذبيح الله صفا
1020
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كار معنى دارد از صورت چه خيزد مرد را * منفعت در مَى طلب در ساتگينى سود نيست آفرين بر سحر شعرت باد سلمان گرچه هيچ * در زمين بابلت سحرآفرينى سود نيست * * از كوى مغان نيمشبى نالهء نى خاست * زاهد بخرابات مغان آمد و مَى خواست ما پيرو آن راهروانيم كه نى را * هردم بنمايند بانگشت رَهِ راست من كعبه و بتخانه نمىدانم و دانم * كآنجا كه تويى قبلهء ارباب دل آنجاست اى آنكه بفردا دهى امروز مرا بيم * رو بيم كسى ده كه اميديش بفرداست خواهيم كه بر ديدهء ما بگذرد آن سرو * تا خلق بدانند كه او برطَرَفِ ماست بنشست غمت در دل من تنگ و ندانم * با ماش چنين تنگ نشستن ز كجا خاست بسيار مشو غرّه بدين حُسن دلاويز * كاين حسن دلآويز ترا عشق من آراست جمعيتِ حُسنى كه سَرِ زلف تو دارد * از جانب دلهاى پراگندهء شيداست از عقد سر زلف و رقوم خط مشكين * حاصل غم عشق آمد و باقى همه سوداست عشق تو ز سلمان دل و جان و خرد و هوش * بربود و كنون مانده و مسكين تن تنهاست * * ز آفتابِ رخت ماه تاب مىگيرد * ز ماهِ طلعت تو آفتاب مىگيرد دلير در رخ خوبت نمىتوان نگريست * همين كه مىنگرم ديده آب مىگيرد ز جام بادهء حسن است چشم شوخ تو مست * بغايتى كه ز مستيش خواب مىگيرد چه نازكى كه چو ياد تو مىكنم در دل * رخت ز غايت انديشه تاب مىگيرد ز گل كلاله برافگن كه در چمن لاله * به ياد روى تو جام شراب مىگيرد ز چشم مست تو خود را خراب مىبينم * كه گنج عشق تو جا در خراب مىگيرد دل از گرفتن روز حساب مىترسد * برو دلا كه ترا در حساب مىگيرد شتاب كردن سلمان بوصل تو ز آنست * كه عمرم از پى رفتن شتاب مىگيرد