ذبيح الله صفا
1018
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ماه رخسارى مُعَنبر زلف را ماند كه او * سر برآرد هرشبى از جيب شمعى پيرهن رشتهء جان من و او هردو در تابست و تب * ليك او سررشتهيى دارد به كف برعكس من با زبانى پربخار و با لبى پرآبله * از چه سوزد گر تب مُحرِق ندارد در بدن تب بتار رشته مىبندند « 1 » مردم ليك او * هرشبى بندد بتار رشته تب بر خويشتن آنكه بخشيدش كلاه و بر سرش مقراض راند * گر سرش بُرّد نشايد سر ز حكمش تافتن گرنه ضحّاكست چون بر كرد سر مارش ز دوش * ورنه ذو القرنين چون بر ظلمت آرد تاختن مىكند پروانَها پرّان بهرجانب ولى * پادشاهست و فرازِ تخت زر دارد وطن روز تا شب مرده است و زنده باشد تا بروز * نيست اين زردىّ رنگ رويش الّا از وَسَن * * يارب به آب اين مژهء اشكبار ما * كآن سرو ناز را بنشان در كنار ما از ما غبار اگرچه برانگيخت درد او * گردى بدامنش مرساد از غبار ما اى دل درين ديار نشان وفا مجوى * جز در ديار ما مطلب دَردِ يارِ ما آب روانِ ما ز گلِ ما مكدّرست * صافى شود چو پاك شود رهگذار ما يار اختيار ماست ز گيتى ولى چه سود * در دست ما چو نيست كنون اختيار ما غمهاى عالم ار همه بر ما شوند جمع * ما را چه غم چو يار بود غمگسار ما بحر غم تو داد بسلمان كه گوش دار « 2 » * چندين هزار دانهء دُر يادگار ما تا بر سواد مردمك ديده مىنهند * مردم سواد اين سخن آبدار ما يارب چه خوش بود سحرى در ميان باغ * ما در ميان سبزه و او در كنار ما * * ره خراباتست و دُرد سالخورده پير ما * كس نمىداند به غير از پير ما تدبير ما خاك را خاصيت اكسير اگر زر مىكند * ساقيا مى ده كه ما خاكيم و مى اكسير ما ما كه از دور ازل مستيم و عاشق تاكنون * غالبا صورت نبندد بعد ازين تغيير ما
--> ( 1 ) - بستن تب ، تب بستن : تب را بند آوردن ( 2 ) - گوش داشتن : مراقبت كردن