ذبيح الله صفا
1016
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مرا هرنفس غُصّه بر غُصّه زائِد * مرا هرزمان گريه بر گريه غالب فلك چون شنيد اين عتاب و شكايت * مرا گفت بس كن كه طالَ المَعاتِب كه دارى چو درگاه صاحب پناهى * مَقَرِّ مقاصِد مَحَلِّ مَآرب اگرچه ترا هست جاى شكايت * ولى هست شكرانهات نيز واجب مشو يك زمان غايب از آستانش * كه هركس كه غايب شد او هست خائب فلك با من اندر حكايت كه ناگه * برآمد ز كُه رايتِ صبح كاذب قمر چهرگان شبستان گردون * كشيدند رُخ در نقاب مَغارب بگوشم رسيد از مَحَلِّ قَوافِل * صَهيلِ مَراكِب غَطيطِ نَجائب دلم را هواى سفر خاست ناگه * شدم چُست بر مركب عزم راكب رهى پيشم آمد كه از هيبت آن * بينداختى پنجه شير مُحارِب سَمومِ حَموش وزان در صَحارى * حَميم جَهيمش روان در مَشارِب مُزَلزَل زمين از رياح عَواصِف * مُسَتَّر هوا از غُبارِ غَياهب هوايش ز فرط حرارت بحَدّى * كه چون موم مىشد دل سنگ ذايب چنان بُد كه شمشير چون قطره آبى * فرو مىچكيد از كف مردِ ضارب همىراندم اندر بيابان و وادى * گهى با ارانِب گهى با ثعالِب گهى بر فرازى كه نَعْلِ مَهِ نَو * همى سود در دست و پاى مراكب گهى در نشيبى كه اموال قارون * همى برگذشت از ركاب ركائب همه ره در انديشه تاكى درآيد * ز درگاه صاحب نداى مَراحِب . . . * * پيكر اين زَوْرَقِ رخشنده بر آب روان * مىدرخشد چون دو پيكر بر محيط آسمان شكل اين زورق مگر برجيست آبى كاندرو * دايما باشد سعود ملك را با همقران باد پاى آب رفتارى كه رانندش به چوب * آب او را همركاب و باد او را همعنان معدهء او بگذراند سنگ خارا را سبك * ليك آب خوشگوارش در درون آيد گران