ذبيح الله صفا

999

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در دهر اگر بجام مرادى رسى منوش * كآن كاس شربتيست كه آلودهء سمست معدوم شد وفا و مروّت وفات يافت * وين جامهء كبود فلك بهر ماتمست خَم در خَمست كار جهان همچو زلف يار * صدگونه پاى و دست تو در زير هر خمست بر باد رفت عمرو تو از خويش غافلى * يكدم بخويش آ كه همه عمر يك دمست فرصت اگر دميست غنيمت شمار عمر * همدم مجو كه همدم تو با تو هم‌دمست تدبير زاد كن كه فنا در ره بقاست * ترك امل بگو كه عزيمت مصمّمست تدبير عقل و قوّت مردىّ و مردمى * اين جمله هست و پنجهء تقدير محكمست * * مرا چو بحر لب خشك و چشم تر باشد * چو كوه بر سر تيغ زبان گهر باشد مرا سياهى ديده سپيد باد چو سيم * اگر به غير رخ زرد وجه زر باشد گمان مبر كه اگر تير ناله بگشايم * سنان آه مرا آسمان سپر باشد دلا فرح نتوان يافت خاصه در دَورى * كه شربت تو ز خونابهء جگر باشد مپوش درع جفا و مكش سنان ستم * كه تير نالهء مظلوم كارگر باشد اگر جهاد تو با نفس خود توانى كرد * اميد هست كه بر دشمنت ظفر باشد مباش غرّه بسيماى خويش چون طاوس * كه بهتر از تو درين ملك جانور باشد ز سَير جوى صفا گر لطافتى دارى * كه آب را دل شوريده از مَقَر باشد رخ منوّر خورشيد مطلع انوار * از آن بود كه شب و روز در سفر باشد كسى كه گنج قناعت بكنج عزلت يافت * ز اختلاطِ بَدان نيك برحذر باشد چو حلقه هركه بود سخت روى بر درها * بر آستان خسان همچو خاك در باشد طمع ز كس نكنم ، از گدائيم عارست * سؤال كار گدايان بىهنر باشد ثناى هركس و ناكس براى زر نكنم * كه وجهِ قُوت من از دست رنج بر باشد به غير مدح نبى و ولىّ نخواهم گفت * خوراىِ طوطى شيرين سخن شكر باشد نظر كنند ز من وام اختران فلك * گر آفتاب هُدى را به من نظر باشد