ذبيح الله صفا
723
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از آن مهرست پيوند دل و جان * وز آن موجود شد در عالم انسان . . . ( از صحبتنامه ) جهل در دست و علم درمانست * علم آب درخت ايمانست ز آب گردد درخت تازه و تر * خلق را منتفع كند ز ثمر ميوهء آن درخت طوبىوش * وَرَع و طاعتست و خلقى خوش علما شمع مجلس افروزند * خلق را علم و حكمت آموزند گرچه در صورت مساكينند * ملك اسلام را سلاطينند هست انفاس عالم عامل * همچو باد بهار باحاصل هردو مشكين و جان فزاينده * از رهِ لطفِ حق نماينده از يكى گِل بنعمت آبستن * و از دگر دل بحكمت آبستن خورده هريك چو خضر آب حيوة * از حلاوت حديثشان چو نبات جان كه ره بر سر معانى يافت * همچو خضر آب زندگانى يافت علم جان دگر بجان بخشيد * كز فنا جاودان امان بخشيد هركه از عين علم شد سيراب * جان او را اجل نديد بخواب چون شود منقطع نفس ز نفس * برهد مرغ جان ز بند قفس گر ز علم و عمل نيايد بر * باشد او را ز خاك تيره مقر ور دو بالش بود ز علم و عمل * وقت پرواز بگذرد ز زُحل * * گرچه دارى برگ بىبرگى مزن لاف اى فقير * حال خود گويد كه هستى بىنظر يا بىنظير آنكه دارد مايهء معنى ز دعوى فارغست * بوى خوش تعبير مىفرمايد از مشك و عبير هر سر مويت سخن گويد چو دربندى زبان * هست گويايى ز خاموشان بغايت دلپذير چون سخن گويند پيران طريقت گوش باش * تا شود جانت ز انواع معانى مستنير دم مزن آنجا ز دانايى كه بىشرمى بود * گر زند در حضرت سيمرغ گنجشكى صفير