ذبيح الله صفا

959

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از بهر دركشيدن آزادگان ببند * گردون ز خيط ابيض و اسود كمند بافت نانى نيافت عاقل ازين چرخ سفله طبع * تا چون تنور سينه بسوز جگر نتافت دنيا بجاى دين مطلب كابلهست آنك * با دشمنان نشست و رخ از دوستان بتافت بگريز ازين جهان غنى وَش كه پيش ازين * عنقا نه بر گزاف سوى انزوا شتافت * * اى دل اگر زمانه بغم مىنشاندت * بنشين و صبر كن كه صبورى دواى اوست با دَور روزگار نشايد ستيزه كرد * و آنكس كه كرد اين مثل خوش براى اوست با ژنده پيل پشه چو پهلو همى زند * گر جان بباد بر دهد الحق سزاى اوست گر كارِ عاقلى نرود بر رَهِ صواب * از وى مبين كه آن نه ز فكر خطاى اوست ور جاهلى بمنصب و مالى رسد مگوى * كآن مال و منصب از شرف و عقل وراى اوست چون كارها بجهد ميسّر نمىشود * آن زيبد از كسى كه خرد رهنماى اوست گر كار نيك و بد نشود بر مراد او * داند كه هرچه هست به حكم خداى اوست * * شنيدم كه عيسى عليه السلام * تضّرع‌كنان گفت كاى كردگار جمال جهانِ فريبنده را * چنان كآفريدى بچشمم درآر برين آرزو چندگاهى گذشت * همى كرد روزى بدشتى گذار زنى را در آن دشت از دور ديد * نه اغيار با او رفيق و نه يار به دو گفت عيسى كه تو كيستى * چنين دور مانده ز خويش و تبار چنين داد پاسخ كه من آن زنم * كه دادى مرا مدتى انتظار چو بشنيد عيسى شگفت آمدش * مرا گفت با صحبتِ زن چه كار ! بپوزش درآمد زن آنگاه و گفت * جهانست نامِ من اى نامدار مسيحا به دو گفت بنماى روى * كه تا بر چه دلها ترا شد شكار بزد دست و بُرْقَع ز رخ برفگند * بر او كرد راز نهان آشكار