ذبيح الله صفا

932

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

جلال وقت غنيمت شمار و صحبت يار * بناى عمر ببين تا چه سست بنيادست * * بس كه جانم ز تمناى رخ يار بسوخت * دل هر سوخته بر زارى من زار بسوخت منِ آتش نفس اندر طلبش آه‌زنان * هركجا گام نهادم در و ديوار بسوخت يك‌زمان حسن رخش پرده برانداخت چو من * عالمى را دل و جان از تف انوار بسوخت با طبيب من دلخسته بگوييد آخر * كه ز تاب غم هجرانِ تو بيمار بسوخت ديشب از سرّ انا الحق خبرى يافت دلم * بزد آهىّ و سراپردهء اسرار بسوخت شيخ چون حالت رندان خرابات بديد * خرقهء دعوى خود بر دَرِ خمّار بسوخت گر ز پروانه بجز بال نسوزد تف عشق * شمع را بين كه سراپاى بيكبار بسوخت آتش شوق كه اندر دل مشتاقان بود * آتشى بود كز آن ديدهء اغيار بسوخت هرچه جز دوست ببازار دل ما بگذشت * غير او بود و هم از گرمى بازار بسوخت بود عمرى كه درين بوته همى سوخت جلال * چارهء كار نمىديد و بناچار بسوخت * * دل از هواى تو دشوار برتوانم داشت * چگونه خاطر ازين كار برتوانم داشت نه آنچنان ز شراب شبانه سرمستم * كه راه كلبهء خمّار برتوانم داشت بدين صفت كه مرا ديده در تو حيرانست * قدم ز پيش تو دشوار برتوانم داشت مرا تنيست چو كاهىّ و بار غم چون كوه * گمان مبر كه من اين بار برتوانم داشت ز جان من رمقى تا بجاست مىكوشم * مگر ز راه خود اين خار برتوانم داشت سرشك من نه چنانست كآستين يكدم * ز پيش ديدهء خونبار برتوانم داشت ازين هوس كه مرا در سرست ظنّ نبرند * كه من سر از قدم يار برتوانم داشت به ترك دين بكنم چون جلال اگر روزى * ز چين زلف تو زنّار برتوانم داشت * * از دوست به دشمن نتوان برد شكايت * كز يار جفا بِه كه ز اغيار حمايت