ذبيح الله صفا
924
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ز لوح خاطر من نقش آرزوى رخت * به آب ديده و خونابهء جگر نرود ز سوز عشق تو نَبْوَد شبى كه دود دلم * بر اين مُقَرنَسِ نيلى حصار برنرود حصار ديده بسيلاب خون كنم در بند * خيال روى تو باشد كزو بدر نرود شبى به كلبهء ما آى تا دگر همه عمر * شميم عنبرم از خاك ره گذر نرود هواى خاك سر كويت از دماغ عضد * به رنج غربت و ناكامىِ سفر نرود * * اى باد شرح سرو گل اندام ما بگوى * حال تنش ز زحمت بند قبا بگوى تا مدّعى نداند و بيگانه نشنود * آهستهتر حكايت آن آشنا بگوى گر مو بمو مجال ندارى ، ز روى لطف * يك شمّه حال آن سر زلف دوتا بگوى بيمار بود نرگس شوخش برو بپرس * ور خوشترست مردميى كن بيا بگوى وقتى كه صحبتى بودش تنگ با رقيب * بااو حكايتى ز دل تنگ ما بگوى روزى اگر بر آن گل سيراب بگذرى * گو تشنهاى به خون دل ما چرا بگوى با شاهِ ما حديث هواخواهىِ عضد * آندم كه فرصتى بودت اى صبا بگوى * * عروس گل چو ز خواب خمار برخيزد * صبا بسرزنش لالهزار برخيزد سحرگهان كه صبا برزند رياحين را * هزار نعره ز جان هزار برخيزد رواست در قدم سرو ناز و سايهء گل * كه از ميان رياحين غبار برخيزد سپيدهدم چو سمن تازهرو كسى باشد * كه شاهدى چو گلش از كنار برخيزد بوقت گل خنك آن عاشقى كه وقت صبوح * ببانگ چنگ ز خواب خمار برخيزد چو سوسن از قَدَحِ لاله سرگران گردد * ببوى گل ز لب جويبار برخيزد عضد بموسم گل همچو غنچه مىدانست * كه پرده عاقبت از روى كار برخيزد * *