ذبيح الله صفا
918
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كمر تاز « خا » بست شاهِ سَخُون * شد از قاف تا قاف گاهِ سَخُون ز « نون » تا ركاب فلكساى اوست * ز كا تا به نون در تَهِ پاى اوست شنيدم سخا بود اوّل سَخُن * وز آن پس به تأثيرِ تعليلِ « كُن » ز نقش سخا حَرف علّت فتاد * قضا آخرِ « كُن » بجايش نهاد شنيدم ز اهل سخن اين سَخُن * كه آمد سخن دُرّ درياىِ « كُن » سخن آمد از آسمان بر زمين * وزو در شرف شد همان و همين سخن كز زبانِ خرد ناطق است * از انسان و حيوان هَموُ فارِق است « 1 » و گرنه بسى مردم ياوهگو * شد از ياوه گفتن ز گاوان فرو چو گاو ار بود مرد نادان خموش * چه داند كس آهَر منست يا سروش دلى را كه ذوق سخن حاصل است * هم آنست دل و آن دگرها گِل است جهانى اگر پر سخنور بود * سخن سنجِ سنجيده ديگر بود سخنگوى چالاك گوىِ سخن * بچوگان معنى برد ز انجمن اگر جايى اندر جهان كيمياست * همين طبع موزونْسْت ديگر هَباست ور آب حياتيست در خاكدان * نهفته بهر طبع چالاك دان وگر در جهانست سحرِ حلال * همين نظم خوش هست ، ديگر وَبال سخنگوى تا حىُّ و قائم بود * سخن گفتنش ناملائم بود سخن چون سخنگوى گردد رَميم * شود قيمتى همچو دُرِّ يتيم * * شنيدم چو محمود كشورگشاى * بغزنين شد از هند رحلتگراى يكى گمرهى هم ز اقصاى هند * به پيش آمدش در نواحىّ سند بگفتا كه من رهبَرى ماهرم * درين كار الحق عجب ساحرم مرا گر شهنشاه فرمان دهد * بفرقم كلاه دلالت نهد
--> ( 1 ) - يعنى سخن فارق انسان و حيوانست .