ذبيح الله صفا
912
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
خامى چو من بين سوخته و آتش ز جان افروخته * گر پختهاى خامى مكن و آن پخته در ده خام را در حلقهء دُردىكشان بخرام و گيسو برفشان * در حلقهء زنجير بين شيران خونآشام را چون من برندى زين صفت بدنامِ شهرى گشتهام * آن جام صافى در دهيد اين صوفى بدنام را يك راه در دير مغان برقع برانداز اى صنم * تا كافران از بتكده بيرون برند اصنام را گر در كمندم مىكشى شكرانه را جان مىدهم * كآن دل كه صيد عشق شد دولت شمارد دام را خواجو چو اين ايّام را ديگر نخواهى يافتن * بارى بهر نوعى چرا ضايع كنى ايّام را * * ز آتشكده و كعبه غرض سوز و نيازست * و آنجا كه نيازست چه حاجت بنمازست بىعشق مسخّر نشود ملك حقيقت * كآن چيز كه جز عشق بود عين مجازست چون مرغ دل خستهء من صيد نگردد * هرگاه كه بينم كه دَرِ ميكده بازست آنكس كه بود معتكف كعبهء قربت * در مذهب عشّاق چه محتاج حجازست هرچند كه از بندگى ما چه برآيد * ما بندهء آنيم كه او بنده نوازست دايم دل پُرتاب من از آتش سودا * چون شمع جگر تافته در سوز و گدازست مىسوزم و مىسازم از آن روى كه چون عود * كار من دلسوخته از سوز بسازست حال شب هجر از من مهجور چه پرسى * كوتاه كن اى خواجه كه اين قصّه درازست خواجو چه كند بىتو كه كام دل محمود * از مملكت روى زمين روى ايازست * *