ذبيح الله صفا

906

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بشير نيك‌پى ، پيك مبارك * زمين را خاك پايت تاج تارك بنات بوستان پروردهء تو * دلِ لاله بدست آوردهء تو نسيمت همدم مشك تتارى * بر آتش از دمت عود قمارى چراغ روح را خوشبوى كرده * ز انفاس مسيحا بوى برده تويى برقع‌گشاى چهرهء گل * گره‌بند شكنج زلف سنبل روانِ آب گشته روشن از تو * شده مشكين هواى گلشن از تو تو رخش باد را چون آب رانى * تو درس چشمه را چون آب خوانى نه آخر مركب جمشيد بودى * هوادارى بمرغان مىنمودى بكنعان بوى پيراهن رساندى * فسون مصر بر يعقوب خواندى دمى راحت‌رسانِ روح ما باش * دوا ساز دل مجروح ما باش چو از آتش‌دلان مىآورى ياد * دلم خوش مىشود ، يارب خوشت باد ( از گل و نوروز ) * * خاك كف راه‌نشينان نجد * باديه‌پيماى بيابان وَجد « 1 » بود شبى غرقهء خون آمده * وز حرم عقل برون آمده هم‌نفس وحش بيابان شده * خستهء چنگال عقابان شده ديد كسى از دو جهانش ملول * ساخته در كوى تحيّر نزول گفت بده مژده كه ليلى رسيد * قيس چو آوازهء ليلى شنيد سوى سراپردهء معنى شتافت * هيچ بجز صورت ليلى نيافت رخش فنا بر سر مجنون براند * او متلاشى شد و ليلى بماند پردهء دل از رخ جان برگشود * چشم حقيقت بجهان برگشود ديد در آيينهء رخسار دوست * نقش رخ خويش و گمان برد اوست

--> ( 1 ) - مراد مجنون است