ذبيح الله صفا
890
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
پيش از ورودش سلطان ابو سعيد ( در همان سال 736 ) درگذشته و دور كوتاه ايلخانى ارپاخان و ادامهء موقت وزارت غياث الدين محمد بود ليكن چنان كه مىدانيم چيزى نگذشت كه ارپاوگان و غياث الدين محمد هردو بدست مخالفان بقتل رسيدند و خواجو كه « سلطانيهء » بىسلطان را لايق اقامت نمىدانست از اقامت در آن شهر منصرف شد « 1 » و راه اصفهان در پيش گرفت « 2 » و پس از چندى اقامت از آنجا بكرمان و فارس در پناه خاندان اينجو ، كه در گيرودار تحكيم وضع خود در آن سامان بودند ، رفت و على الخصوص در دور سلطنت شاه شيخ ابو اسحق در ظلّ عنايت او برفاه گذرانيد ، درحالىكه رقيب او امير مبارز الدّين را نيز مدح مىگفت ، و بر همين منوال زيست تا بدرود حيات گفت .
--> - از صفحهء پيش * ز خانه هيچ نخيزد ، سفر گزين خواجو * كه شمع دل بنشاند آنكه در سفر بنشست * ميل خواجو همه خود سوى عراقست مگر * صبر ايوب خلاصى دهد از كرمانش * چون فلك از راه حجازم براند * دور مخالف بعراقم رساند بود مرا همچو نسيم بهار * هرزه روى در شب و شبگير كار گه ز عجم سوى عرب تاختن * گه بعرب ساز عجم ساختن * خواجو كنار دجلهء بغداد جنتست * ليكن ميان خطهء تبريز خوشترست * من كه در مصر چو يعقوب عزيزم دارند * چه نشينم ؟ ز پى يوسف كنعان بروم ( 1 ) - از آن خواجو ازين منزل سفر كرد * كه سلطانيه بىسلطان نخواهد ( 2 ) - خيز خواجو كه درين گوشه نوا نتوان يافت * بسپاهان رو اگر ز آنكه نوا مىطلبى