ذبيح الله صفا

884

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بشكسته‌ايم شيشهء طامات و قيل و قال * فرش فنا و نطع بقا در نوَشته‌ايم در درد اين حديث جهان تنگ شد بما * چون چشم سوزن و شده سرگُم چو رشته‌ايم از شرح عشق زهرهء گفتن نداشتيم * بر لوح جان خويش غم دل نوشته‌ايم * * ذرّات كَون غرقهء درياى نور بين * وين نقشها طلسم و خيال و غرور بين از ظلمت حُدوث به بام قِدَم برآى * طى كن بساط وحشت و نور حضور بين بازآى از آب و گل بحرم گاه جان و دل * اسرار عشق بنگر و فردوس و حور بين از هر فنا فنا شو و سرّ بقا بدان * بگشاى چشم جان و جهان پرسرور بين راز عصاى موسى بشناس و دم‌مزن * و آفاق سربسر همگى كوه طور بين عشق مجاز پى كن و داناى عشق گرد * گُل در ميان آتش و آب از تنور بين جان مخزن جواهر اسرار وحدتست * در جان تست ، جنّت و حور و قصور بين عالم طفيل جان حريفان اين حديث * جانها فداى راه نوردان دوربين * * گر حلقهاى زلف او يكدم شدى مأواى من * شاهان روم و هند را رشك آمدى برجاى من چون ره نبردم سوى او تا باز جويم روى او * لابد غبار كوى او شد عنبر ساراى من دردا كه دل ديوانه شد وندر جهان افسانه شد * هرگز كجا آيد به هوش آخر دل شيداى من بر زانوى اندوه و غم ز آن سر بحسرت مىنهم * تابوك كم گردد دمى اين شور و اين غوغاى من شد درد او درمان دل و آزار او سامان دل * خالى مباد ايوان دل زين درد جان‌فرساى من بىمذهبى بىملّتى كز عشق دارد محنتى * بايد كه آرد رحمتى براين تن تنهاى من دارم تمنّى از صبا كآرد بآيين وفا * از گرد كويش سرمه‌يى در چشم خون پالاى من در آرزوى ناوكى ز آن نرگس خونخوار او * آماج پيكان بلا گشتست سرتاپاى من آوارهء وادىّ غم يعنى دلم باز آمدى * گر يك شكر ز آن نوش لب گشتى شبى يغماى من