ذبيح الله صفا

863

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ميزان ز مِهْرِ مُهْرِ زَر كافور را با مشكِ تر * يك وزن كرده هر سحر زر بىمُحابا ريخته چون دست خورشيد كرم جمشيدِ افريدون عَلَم * آن هردم از خاك قدم آب مسيحا ريخته مولى امير المؤمنين سلطان محمد شاه دين * هم بُرد آب آبتين هم فرّ دارا ريخته مطلع ثانى آمد مَهِ من بر شفق عِقْدِ ثُريّا ريخته * بر لاله از بادامِ تر لؤلوىِ لالا ريخته بر لعل غلطان زيبقش بر گل دوان ده فندقش * وز عنبر افشان زورقش بر خاك دريا ريخته بادامِ او بِركه نشان عُنّاب او سِركه فشان * بَچْگانِ رومى وَش از آن هندوىِ بينا ريخته گفتم دلت غمگين چرا ماهِ نوَت پُرچين چرا * و آن رشتهء پروين چرا بر ماهِ رَخشا ريخته گفتا كه در بزم تَعَب من مست عشقت روز و شب * تو با دگر كس از طَرَب در جامْ صهبا ريخته ياد آر از آن نوشين لبان چون گل به خاك اندر خزان * آن سنبلِ مَرغول سان از روى زيبا ريخته گر بايدت جام طرب از ساقى وحدت طلب * كآن مىشود بىدست و لب در كام جانها ريخته و آن باده بىپيمانه دان و آن شمع بىپروانه دان * در كام هر بيگانه دان زر بىمُحابا ريخته مىداد پندم آن صنم وَز سوزِ سينه دَم بدَم * بر زعفران آب بَقَم از چشم شهلا ريخته