ذبيح الله صفا
843
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از وى بپرس حال من اى باد صبحدم * باشد كه نام من برود بر زبان او آنك او بحسن فتنهء آخر زمان بود * ناچار فتنهها بود اندر زمان او آن موى او بپاى كشد گر فروكشى * ليكن به لاغرى نرسد در ميان او گويى طبيب خفتهء ما را خبر نبود * كامشب نخفت تا بسحر ناتوان او روزى كه جان اوحدى از تن جدا شود * از دوستى جدا نشود استخوان او از ذوق شعرهاى روانش بسا كه خلق * گويند كآفرين خدا بر روان او * * امشب از پيش من اى شيفتهدل دور مرو * نور چشم منى ، اى چشم مرا نور ، مرو ديگرى از نظرم گر برود باكى نيست * تو كه معشوقى و محبوبى و منظور مرو خانهء ما چو بهشت است برخسار تو حور * زين بهشت ار بتوانى مرو اى حور ، مرو امشب از نرگس مخمور تو من مست شدم * مست مگذار مرا امشب و مخمور مرو عاشق روى توأم خستهء هجرم چه كنى * نفسى از بر اين عاشق مهجور مرو دل رنجور مرا نيست به غير از تو دوا * اى دواى دل ما ، از سر رنجور مرو اوحدى چون ز وفا خاك سر كوى تو شد * سركشى كم كن و از راه وفا دور مرو * * هستيم باميد تو چون دوش امشب * برآمدنت بسته دل و هوش امشب زآنگونه كه دوش در دلم بودى تو * يارب كه ببينمت در آغوش امشب * * زلف تو اگر فزود و گر كاست خوشست * قدّ تو اگر نشست و گر خاست خوشست پيوسته سخن ز قامتت مىگويم * زيراكه مرا با سخن راست خوشست * * شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت * بر آتش غم خندهزنان شاد بسوخت من بندهء شمعم كه ز بهر دل خلق * ببريد ز شيرين و چو فرهاد بسوخت * *