ذبيح الله صفا
840
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از جان برآمدست ، نباشد شگفت اگر * در دل نشيند اين سخن دلپذير ما اى اوحدى اگر يَدِ بَيْضا برآورى * مشنو كز آن تنور برآيد فطير ما * * عشق روى تو نه دَر خورْدِ دلِ خامِ منست * كاوّل حسن تو و آخِرِ ايّام منست از تو دارم هوسى در سَرِ شوريده ولى * راه عشقت نه بپاىِ دلِ در دامِ منست مگرم عقل شكيبى دهد از عشق ار نه * بس خرابى كند اين جُرعه كه در جام منست من حَذَر مىكنم از عشق ولى فايده نيست * حَذَر از پيش بلايى كه سرانجام منست آفت سيل بهمسايه رساند روزى * سخت باريدنِ اين ابر كه بر بام منست روزگار از دل محنتكش من كم مَكُناد * دَرْدِ عشق تو كه قُوتِ سَحَر و شام منست تا قباى تو بر اندام تو ديدم ز حسد * خار شد هر سر مويى كه بر اندام منست نامه سهل است بنشتن به تو ليكن تو ز كِبر * هرگز آن نامه نخوانى كه درو نام منست گرد عاشق شدن و عشق نگردد ديگر * اوحدى گر بچشد زهر كه در جام منست * * چه دستها كه ز دستِ غَمِ تو بر سَر نيست * چه ديدهها كه ز ناديدنت به خون تر نيست هزار جامهء پرهيز دوختيم و هنوز * نظر ز روى تو بر دوختن مُيَسَّر نيست ز شام تا بسحر غير از آنكه سجده كنم * بر آستان تو هيچم نماز ديگر نيست اگر تو روى بپيچى وگر ببندى در * به هيچ روى مرا بازگشت ازين در نيست ز چهره پرده برافگن كه با رخ تو مرا * بشب چراغ و بروز آفتاب درخور نيست بهركه بود بگفتم حديث خويش تمام * هنوز هيچكسى را تمام باور نيست ز دست زلف تو دل باز مىتوان آورد * ولى چه فايده چون اوحدى دلاور نيست * * طراوتِ رُخَت آبِ سَمَن تمام ببرد * رخت ز گل نَم و از آفتاب نام ببرد غلام كيستى اى خواجهء پريرويان * كه ديدن تو دل از خواجه و غلام ببرد