ذبيح الله صفا

827

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* از نظم حسن نو شد ديباچهء عشق آرى * جلد سخنش دارد شيرازهء شيرازى * حسن گلى ز گلستان سعدى آوردست * كه اهل معنى گلچين آن گلستانند * گر بنوشى دُردى از خمخانهء دَرد اى حسن * داد معنى از مى سعدى شيرازى دهى و شايد به علت همين پيروى است كه او را « سعدى هندوستان » لقب داده‌اند « 1 » . جامى در بهارستان گفته است كه « خواجه حسن را در غزل طرز خاص است ، اكثر قافيه‌هاى تنگ و رديف‌هاى غريب اختيار نموده لاجرم از اجتماع آنها شعر وى اگرچه در بادى الرأى آسان مىنمايد اما در گفتن دشوارست . بنابراين اشعار وى را سهل ممتنع گفته‌اند » . از سخنان اوست : اى باز تازه داشته ناز قديم را * درهم فگنده صد دل نامستقيم را گر تو برون خرامى با اين‌چنين جمال * از سَيْرِ مهر و ماه كه پرسد حكيم را از سرّ روى و موى تو امروز روزگار * تفسير كرده آيت اميد و بيم را من هم ز قد و زلف و دهان تو اين زمان * در سينه نقش كردم الف لام ميم را در خاك چند غلطد دُرّ سرشك من * آخر بمرحمت نظرى اين يتيم را هان اى حسن ز محنت عشقش جدا مشو * دولت شمار صحبت يار قديم را * * چندين چه ناز آموختى آن غمزهء غمّاز را * دل بردى و جان سوختى حدّيست آخر ناز را هرچند هندوى توام چون دزدم از لعلت شكر * در هر كمين بنشانده‌اى تركان تيرانداز را هرگز نپرسد از كسى كعبه‌نشينان را نشان * مستى كه او قبله كند چون وى بتى طنّاز را غالب نيايد عقل من بر عشق مه‌رويان بلى * حدّ كبوتر كى بود كو صيد گيرد باز را

--> ( 1 ) - بهارستان سخن ص 327