ذبيح الله صفا

816

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گويند مرا كه توبه كن از عشقش * مانند تو دلبرى نگويند كجاست * افسوس كه آن نگار از دست برفت * سرمايهء روزگار از دست برفت افسوس و دريغ بعد ازين سودى نيست * اى مايهء جان چو كار از دست برفت * من شاد زيَم چو او بود غمخوارم * آسوده شوم چو او كند تيمارم فارغ گردم من از غم هردو جهان * گر در دل خويش ياد او بنگارم * رفتم بهواى او كه پرواز كنم * وز گلبن وصل او گلى باز كنم در زد ناگه به چشم جانم خارى * نگذاشت كه ديده را ز هم باز كنم * گفتم كه ز قصّه مشكلى بنويسم * وز محنت هجر حاصلى بنويسم كو دل كه به دو حال دلى شرح دهم * كو دست كازو درد دلى بنويسم * ناديدنت از بخت بشوليدهء ماست * ورنه همه عمر مسكنت ديدهء ماست ناديدن ما براى نزديكى تست * وين عيب هم از چشم ستم‌ديدهء ماست * شب نيست كه از تو ديده جيحون نكنم * وز شوق كنار جان پر از خون نكنم گيرم نكنم از تو شكايت ليكن * از بخت بشوليدهء خود چون نكنم * صد خانه اگر بطاعت آباد كنى * ز آن به نبود كه خاطرى شاد كنى گر بنده كنى بلطف آزادى را * به زآنكه هزار بنده آزاد كنى