ذبيح الله صفا
682
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اواخر قرن ششم هجرى و نيمهء اول قرن هفتم هجرى مىزيست و با همه زبانآورى و با آنكه نام او بر قلم بيشتر نويسندگان تراجم رفته است سرگذشتى مبهم و شرح حالى تقريبا ناشناخته دارد . اسم او را همهجا سراج الدين نوشتهاند و از آن جمله در نسخهيى از ديوان او كه بسال 712 هجرى كتابت شده ، و اساس مطالعهء من در تتبّع احوال وى بوده ، در آغاز آن « الشيخ الحكيم سراج الدين قمرى » و در پايان آن با اشاره به فوتش « مرحوم سراج الدين قمرى » ذكر شده و همين صورت « سراج الدين » در بسيارى از مآخذ بعدى تكرار شده است و بنابرين « سراج » خلاصهء نام او به نظر مىآيد و اين دربارهء چند شاعر ديگر كه سراج الدين نام داشتهاند مانند سراج بلخى و سراج سگزى و غيره نيز متداول بوده است ، و خود شاعر هم چند بار خويش را « سراج » ناميده و به صورت تركيبى « سراج قمرى » آورده است « 1 » يعنى به همان نحو كه در آغاز اين مقال ديدهايم . تخلّص يا لقب شعرى او « قمرى » بضمّ اول و سكون ثانى است يعنى نام مرغ مشهور ، و اگر بعضى آن را بتلفظ ديگر تصوّر كرده باشند اشتباهست زيرا خود بارها تخلص خود را به صورت مذكور توجيه كرده است « 2 » و چنان كه از سخن شاعر برمىآيد نام او با عنوان « مولانا » همراه بود « 3 » .
--> ( 1 ) - : سراج قمرى در باب خويشتندارى * بجان تو كه اگر مثل خويشتن دارد بندهء كمتر سراج قمرى اينك گردنش * چون كبوتر يافت طوق خدمت اين بارگاه ( 2 ) - از آن جمله گويد : خاصه فرخ قمرى آن مرغى كه از بهر غذا * طوطى نطق از مزاج شكر او شكر گرفت وصل تو نايافته بيهده قمرى * فاخته كردار چند گويد كوكو قمرى چه مرغ شد كو در باغ تو بنالد * بر تو ببانگ زاغى صد نعرهء چنويى قمريت را ز طوق شقاوت خلاص كن * اى بندگيت موجب آزادى از شقا قامت قمرى بىبال ز بس بار گناه * بيم آنست كه چون طوق كبوتر گردد ( 3 ) - در مدح سيد الوزراء شرف الدين محمد الكاتب كه شاعر با او مصاحب و جليس بوده گويد : تو آن مگير ، نه مولاى بارگاه توام * وزين سبب لقب من شدست مولانا . . .