ذبيح الله صفا
680
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
يكى رزم خرّم برآراست شاه * كز آن خيره شد چشم خورشيد و ماه درخشان علمها بگاه نبرد * ز پيروزه و سرخ و نيلى و زرد سواران و نيزه چنان مىنمود * كه بر كوه آهن يكى بيشه بود همه دشت و صحرا و شيب و فراز * سوار و پياده بُد و اسب و ساز درآمد ز جاى آن سپاه گران * تو گفتى كه شد كوه و بيشه روان ( ص 370 ) ز هرگونه آواى شير ژيان * همى رفت بالاتر از آسمان بهر گام گفتى يكى اهرمن * كمين كرده از بهر خون ريختن به شهر اندرون از نشيب و فراز * همه گرگ بود و گوزن و گراز ( ص 91 ) دَم كوس در كوه و هامون گرفت * تو گفتى زمين و آسمان خون گرفت بناليد طبل نبرد از دو روى * جهان شد سراسر پر از گفتوگوى درفش از پس و پيش بر پاى شد * درخش سنان عالم آراى شد دو لشكر همه صفدر و كينهور * چو شيران فتادند در يكدگر بپرخاش و پيكار كردند روى * چو سيل روان خون درآمد بجوى ( ص 310 ) بهر كار رُخ سوى دادار دار * همى يار و ياور جهاندار دار ز روز پسينت در انديشه باش * بنيكىشناسى خردپيشه باش مشو در پس آز و آيينِ بَد * بگيتى بنيكى بمان نام خُوَد همى تا ترا دست هست و توان * مكن بد بجاى كهان و مهان ره راستى جوى و پاداش ياب * مكن خويش را بستهء خورد و خواب چو كارى شود بر تو دور و دراز * نيازى ببر بر دَرِ بىنياز