ذبيح الله صفا
649
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ميان مجمع خوبان بجز تو كس را نيست * شمايلى كه بر آن عشق مىتوان آورد نه ديده ديد به صد قرن چون تو خورشيدى * نه چرخ مثل تو ماهى به صد قران آورد حديث مشكل عشق تو در جهان افتاد * غلام خطّ توام كو بيانِ آن آورد خرد ز معنى باريك نكتهيى مىراند * كمر حديث ميان تو در ميان آورد كسى نشان ز ميانت نداد جز كه كمر * زهى كمر كه نشانى ز بىنشان آورد چو غمزهء تو ز عنبر خدنگها برساخت * هلال ابرويت از غاليه كمان آورد پر از زلال خضر گشت ساغر دهنش * كسى كه نام عقيق تو بر زبان آورد لبت بهاى خود از جان من طلب مىكرد * ز لعل ديدهء من وجه آن روان آورد بسوى عشق تو جانا كشش نه خود كردم * مرا سلاسل زلف تو موكشان آورد ز نرگسم گل روى تو ارغوان بنمود * ز لالهام خط سبز تو زعفران آورد چو ديد حسن تو ناصر دلى كه جان ارزيد * ز بهر خدمت عشق تو رايگان آورد مجو مجوى جدايى كه بىتو صبرم نيست * بيا بيا كه فراقت مرا بجان آورد « 1 » * * شد جام طرب لبالب امشب * آخر چه شبست يا رب امشب تا حشر شوم چو چشم تو مست * گر بر لب من نهى لب امشب من با تو نشسته شاد و دشمن * از دور بمانده در تب امشب صبح رخ تو ز برج خوبى * خورشيد نموده در شب امشب برساخت بدولت تو ناصر * از اسب مراد مركب امشب « 2 » * *
--> ( 1 ) - منقول از مونس الاحرار ج 2 ص 995 - 996 . ( 2 ) - مأخذ از جنگ عبد الحى ، ميكرو فيلم شمارهء ف 1612 كتابخانهء مركزى دانشگاه تهران .