ذبيح الله صفا
644
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از باغ وصلش تا مگر در دستم افتد ميوهيى * شاخ اميدم هر نفس سر بر ثريّا مىبرد او پادشاه و من گدا او محتشم من بينوا * اين خود ميسّر كى شود ، مسكين تمنّا مىبرد چون كوه گفتم دور ازو بنشينم و ثابت شوم * باد هواى آن صنم چون كاهم از جا مىبرد من در ميان بحر و برّ اندر تردّد ماندهام * موجم برون مىافگند سيلم به دريا مىبرد با آن رقيب نيكخو دشمن مباش از هيچ رو * رَو دوستى كن با مگس كو رَه بحلوا مىبرد من مىزنم بر هر درى چون سيف فرغانى سرى * سگ چون ندارد خانهيى نعمت بدرها مىبرد * * آتش است آب ديدهء مظلوم * چون روان گشت خشك و تر سوزد تو چو شمعى ازو هراسان باش * كاوّل آتش ز شمع سر سوزد * * بعدل ار تو يارى كنى خلق را * بفضل ايزدت نيز يارى كند ز مظلوم شب خيز غافل مباش * كه او در سحرگاه زارى كند بسا روز دولت چو روشن چراغ * كه ظلم شب آساش تارى كند تو محتاج سرگشته را دست گير * كه تا دولتت پايدارى كند * * بر كردهء خويشتن چو بگمارم چشم * بر هم زدن از ترس نمىيارم چشم اى ديدهء شوخ ، بين كه من چندين سال * بد كردم و نيكى از تو مىدارم چشم * * عشقت جگرم خورد و بدل روى آورد * رنگ از رخ من برد و ز تو بوى آورد پاى از دَرِ تو بازنگيرم كه مرا * سوداى تو سرگشته درين كوى آورد * * عشقت كه بدل گرفتهام چون جانش * در دست و بصبر مىكنم درمانش