ذبيح الله صفا
640
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آتش مثال حُلهء سبز فلك بپوش * بركن ز دوش صدرهء آب و قباى خاك بىعشق مرد را عَلَمِ همتست پست * بىباد ارتفاع نيابد لواى خاك ره كى برد بسينهء عاشق هواى غير * خود چون رسد بديدهء اختر فناى خاك تا آدمى بود بود اين خاك را درنگ * كآمد حياتِ آدمى آبِ بقاىِ خاك و آنكس كه خاك از پى او بود شد فنا * فرزانه را سخن نبود در فناى خاك حرصم چو ديد آب مرا گفت خاك خور * قومى كه چون منيد هَلُمّو اصلاى خاك گفتم براى پند تو نظمى چنين بديع * كردم ز بحر طبع خود آبى فداى خاك اى قادرى كه جمله عيال تُوَند خلق * از فوق عرش اعلى تا منتهاى خاك از نيكوى چو دلبر خورشيد رو شوند * در سايهء عنايت تو ذرّههاى خاك تو سيف را از آتش دوزخ نگاهدار * اى قدرتت بر آب نهاده بناى خاك از بندگانْت نعمت خود وامگير از آنك * ناوَردِ محنتست درين تنگناى خاك * * شكرى بجان خريدم ز لب شكر فروشت * كه درون پرده با دل شب وصل بود دوشت بسخن جدا نمىشد لب لعل تو ز گوشم * چو عَلَم فرو نيامد سَرِ دست من ز دوشت بلبت حلاوتى ده دهن مرا كه دايم * تُرُش است روى زردم ز نبات سبزپوشت بوصال جبر مىكن دلك شكستهيى را * كه گرفت صبر سستى ز فراق سخت كوشت سحرى مرا خيالت بكرشمه گفت مسكين * توى آنكه داغ عشقش نگذاشت بىخروشت برخ چو آفتابش نگرى به چشم شادى * چو بمجلس وى آرد غم او گرفته گوشت ز دهن چو جام سازد چه شرابها كه هر دم * ز لبان باده رنگش بخورىّ و باد نوشت تو ز دست رفتى آن دم كه بَريدِ صيتِ حسنش * خبرى به گوشت آورد وز دل ببرد هوشت تو كه خار ديده بودى نَبُدى خَمُش چو بلبل * چو بگلستان رسيدى كه كند دگر خموشت همه شب ز بىقرارى ز بسى فغان و زارى * چو نديده بودى او را بفلك شدى خروشت