ذبيح الله صفا

44

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بدانديشان كه بعد از وى بماندند * پس از گُل خار و بعد از باده دُردند بپردازد ازيشان نيز ايّام * نه صاحب رفت و ايشان جان ببردند دريغا صاحِبِ ديوان دريغا * دريغا آصِفِ دَوران دريغا چو آدم صورتى باشد هيولى * به صورت چون گرايد اهلِ معنى نصيحت بشنو اى مرد خردمند * مكن پيوند با دنيى چو عيسى به خاك صاحبِ ديوان نظر كن * كه او را شد مُيَسَّر ملك دُنيى ز نورش نور حكمت گشت لايح * چنانك از وادىِ ايْمَن تَجَلّى ز علم و حلم و لطف و ذوق بخشيد * نصيبى وافرش ايزد تَعالى بجاى لفظ آب زندگانى * ز كلكش مىچكيدى وقت انْشى اجل بربود ناگاه از ميانش * كفن پيراهنش شد گور مأوى عروسان دست خود در نيل بستند * درين ماتم بجاى برگِ حَنّى دريغا صاحِبِ ديوان دريغا * دريغا آصِفِ دَوران دريغا زمين در ماتمست و آسمان هم * بموت شمس دين دستور اعظم جهان يكبارگى تاريك شد ، چون * فرو شد آفتاب ملكِ عالَم كرا زيبد كه بنويسند صاحب * كه گيرد جاىِ مخدومِ مُعَظّم نتابد نور خورشيد از چراغى * نيايد بخششِ دريا ز شبنم به گل بلبل همى گويد سحرگاه * زمانِ خوشدلى شُد ، لا تَبَسّم دريغا خواجه كز تدبير او بود * اساسِ مُلك و دين مَعْمُور و محكم زهى بىرحم تيغِ آهنين دل * كه زد زخمى بر آن رُوحِ مُجَسّم دوات و كلك خصم تيغ گشتند * همى گويند گريان هر دو با هم دريغا صاحِبِ ديوان دريغا * دريغا آصِفِ دَوران دريغا