ذبيح الله صفا

583

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* حسنت بازل نظر چو در كارم كرد * بنمود جمال و عاشق زارم كرد من خفته بدم بناز در كتم عدم * حسن تو بدست خويش بيدارم كرد * يك عالم از آب و گل بپرداخته‌اند * خود را بميان ما درانداخته‌اند خود مىگويند راز و خود مىشنوند * زين آب و گلى بهانه برساخته‌اند * دل ديدن رويت بدعا مىخواهد * وصلت بتضرّع از خدا مىخواهد هستند شكرلبان درين ملك بسى * ليكن دل ديوانه ترا مىخواهد * در واقعهء مشكل ايّام نگر * جاميست ترا عقل ، در آن جام نگر ترسم كه ببوى دانه در دام شوى * اى دوست همه دانه مبين دام نگر * دل پيشكش نرگس مستت آرم * جان تحفهء آن زلف چو شستت آرم سرگردانم ز هجر ، معلومم نيست * در پاى كه افتم كه بدستت آرم * امروز به شهر دل پريشان ماييم * ننگ همه دوستان و خويشان ماييم رندان و مُقامِرانِ رسوا شده را * گر مىطلبى بيا ، كه ايشان ماييم ! * هان راز دل خستهء ما فاش مكن * با يار عزيز خويش پرخاش مكن آن دل كه بهر دو كَون سر در ناورد * اكنون كه اسير تست رسواش مكن * آنم كه توام ز خاك برداشته‌اى * نقشم بمراد خويش بنگاشته‌اى