ذبيح الله صفا

563

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

قسمت بزرگى از اشعار او را از قصيده و قطعه و غزل و رباعى در نعت خداوند و منقبت رسول و مدايح و انواع صنايع شعرى ( متقاطع - ردّ الصدر على العجز - ردّ العجز على الصدر - متشابك - مسجّع - تسميط - تقسيم - سؤال و جواب - تجنيس - توشيح و غيره ) آورده است . از مجموع اشعار بدر معلوم مىشود كه او بتصنّع در سخن خويش بسيار متمايل بوده و درين فن از سرآمدان اهل زمان شمرده مىشده است اما قصايد مصنوع او غالبا بخاطر صنعت ساخته مىشد و معمولا عارى از لطافت است و اگر ازين مقوله بگذريم باقى قصائدش بشيوهء شاعران خراسانى قرن ششم و او در آنها همپايهء شاعران متوسّط اواخر قرن ششم خراسانست . غزلهاى او بسيار متوسط و در رديف غزلهاى قصيده‌سرايان خراسانى پيش از انورى و حتى در بسى موارد از آنها پايين‌ترست . از سخنان اوست : شاه نوروز برافراخت دگر بار عَلَم * راغ را كرد ز نزهت حسد باغ ارم لاله را باز بپوشيد قباى معلم * بر سر نرگس مخمور نهاد افسر جم باغ را كرد دل‌افروز جهانِ خرّم * خيز اى سرو خرامنده بصحرا بخرام تا جهان را ز گل و لاله منوّر بينى * وز نسيم سحرى باغ معطّر بينى دشت را سر بسر ار رزمهء ششتر بينى * دامن كوه پر از لالهء احمر بينى گردن و گوش چمن پر زر و گوهر بينى * چون دلارام مرا سرو قد و سيم اندام روى بنموده ، جهان شد ز جمالش گلزار * زلف بفشانده فروشد نفس مشك تتار مرغ دل گلشن رخسارهء او راست هزار * تو مده پند ازين بيش مرا دست بدار ز آنكه در گوش نگيرم سخنت وقت بهار * بىدلارام نگيرد دل تنگم آرام اى شده بر گل رويت سر زلفت لاعب * صبح صادق نبود با رخ تو جز كاذب هست بر ملك دلم شحنهء عشقت غالب * ز جهان نيست بجز وصل ترا دل طالب