ذبيح الله صفا

553

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

برگرفتم زو دل و چون دولت آوردم بطبع * روى دل در قبلهء درگاه اقبال وزير آسمان داد فخر الملك شمسِ دين كه داد * دين و دنيا را حيات از حكم او حقّ قدير * * تا داد چشم مست ترا روزگار تيغ * بىاو نكرد بر سر مويى گذار تيغ در خون روزگار شد اكنون و درخورست * تا مست را دگر ندهد روزگار تيغ وصل تو گلبنى است بر او بىقياس خار * چشم تو نرگسى است بر او بىشمار تيغ گلبن روا بود كه نمايد چو تيغ خار ؟ * نرگس كجا بود كه برآرد چو خار تيغ ؟ اى كرده گلبن تو مرا زير پاى خار * وى داده نرگس تو مرا روز بار تيغ در جويبار چشمْ تو سروى و بىتو سرو * در جويبار چشم منست اى نگار تيغ چشم خوشت دو مركز سحرند ليك هست * آن را محيط خنجر و اين را مدار تيغ نشگفت اگر بدولت هجر رخت مرا * رويد بجاى سرو درين جويبار تيغ در لعل خوشگوارت و با چشم پرخمار * زهرست زهر مضمرو يارست يار تيغ گرچه بلاست در شكرِ خوشگوار زهر * گرچه خطاست در نظر پرخمار تيغ ناايمنند مردم چشمم كه مىرود * در خونشان ز رزمگه انتظار تيغ با تيغ غمزهء تو و در جنب زخم او * سر برنياورد كه شود شرمسار تيغ چشم تو بر سر آمد از آفاق از آن صفت * كز دست و بازوى ملك كامكار تيغ * * ماه من تا درّ و گوهر در شكر دارد نهان * ترك من تاز آب و آتش بر قمر دارد نشان آب و آتش دارم از ياد رخ او در ضمير * درّ و گوهر دارم از وصف لب او بر زبان تا خط زنگار فام و نقطهء شنگرف گون * ز آن رخ رنگين پديد آورد و لعل دلستان دارم از شنگرف او پيوسته دريا در كنار * دارم از زنگار او همواره دوزخ در روان از كف و آه و سرشك و چهرهء من شمّه‌يى * مىكند در چار موسم جنبش گردون عيان